گفت : بيا ، دو چشمت را بر هم گذار و هفت مرتبه بر جدّت محمد و آل او صلوات فرست ! آنچه مرا امر فرمود ، كردم . سپس فرمود : دو چشمت را باز و نظر كن ، از آيات الهيّه چه مىبينى ؟
بلدهاى ديدم كه خانهء آن از هم دور بود از چشمهها و طرف راست و چپ آن از درختها و گلها سبز و خرّم بود ؛ كانّها جنّات تجرى من تحتها الأنهار .
گفت : به آخر آن درختها نظر كن !
گفتم : بلى .
گفت : برو آنجا ، مسجد و امامى مىبينى ، او نماز فجر را به جا مىآورد و عقبش جماعت و صفوفى هست كه نهايت ندارد ؛ با آن امام نماز كن ، او از طبقهء هفتم اولاد حضرت صاحب الزمان و اسمش عبد الرحمن است ، بعد از نماز مرا آنجا مىبينى .
رفتم ، ديدم زمين زير پاى من طىّ مىشود تا به آن مسجد رسيدم ؛ همانطورى كه گفته بود و آن امام در محراب ايستاده بود ؛ مثل بدر لامع و نور صورتش تا عنان آسمان ، متصاعد بود . او مرا ديد و من او را ديدم .
فرمود : مرحبا بك ! به درستى كه خدا بر تو منّت گذارد . سپس مسايلى از احكام از او سؤال كردم كه مشكل بود . آنها را جواب داد ، مرا اكرام و انعام كرد و به بعض ما فى الضّمير من ، مرا اخبار نمود .
آنگاه نماز فجر را به جا آورد ، به او اقتدا كردم و به تعقيباتى كه داشتم مشغول شدم ، تا آنكه نزديك طلوع آفتاب شد . در خاطرم گذشت همچو وقتى با مردم نماز مىخواندم و آنها بر عادت هرروز خود ، منتظر من هستند ، امروز گذشت و به آنها نمىرسم .
آنگاه شنيدم آن سيد امام كه در محراب نشسته مىگويد : مترس و محزون مباش ! به زودى تو را به جاى خود مىرسانيم و با آنها نماز مىكنى . پس ديدم آن سيد اولى نزد من است ، دست مرا گرفت و گفت : به بركت امام زمان خود ( عج ) برويم ؛ ناگاه خود را در مسجد خود ديدم ، با جماعت نماز خواندم و ديگر آن سيد را نديدم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 580
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٨٠