شدم ، در مسجد بسته بود . در كار خود متحيّر گشتم و پيش خود گفتم : اين ندا چه بود كه مرا ندا كرد ؟
ديدم مردى از طرف مسجدى كه به مسجد زيد معروف است ، رو به مسجد سهله مىآيد . با هم ملاقات كرديم و قدرى با هم آمديم ، تا به در اوّلى رسيديم كه در فضاى قبل از مسجد است . نزد عتبهء در ايستاد و بر ديوار طرف چپ تكيه كرد . من مقابل او نزد عتبهء در ايستادم و به ديوار دست راست تكيه كردم ، به او نظر مىكردم و او سرش را پايين انداخته و دستهايش را از عبايش درآورده بود و ديدم خنجرى به كمربندش بسته است .
ترس مرا گرفت و در خيال افتادم . دستش را بر در گذاشت و گفت : خضيّر باز كن ! شخصى جواب داد : لبّيك ! در حركت كرد ، قبل از آنكه كسى باز كند ، از داخل باز شد .
پس داخل فضاى اوّل شد و من هم از عقب او داخل شدم ، با رفيقش ايستاد و من به آنها نگاه مىكردم ، داخل مسجد مىشدم و متحيّر بودم آيا آن حضرت است يا نه ؟
چند مرتبه از عقب سر خود نگاه كردم ، ديدم با رفيقش ايستاده ، داخل مسجد شدم و تا قدرى از روز گذشت در مسجد بودم . برخاستم كه نزد اهل خود برگردم . شيخ حسن ، خادم مسجد را ملاقات كردم . سؤال كرد : تو ديشب در مسجد بودى ؟
گفتم : نه !
گفت : چه وقت داخل مسجد شدى ؟
گفتم : صبح .
گفت : چه كسى در را باز كرد ؟
گفتم : غنّامه و گوسفنددارها كه در مسجد بودند . خنديد و رفت . شيخ محمد مذكور اين قضيّه را در خانهاش ، در شريعهء كوفه در شب بيست و سوّم شهر ذى حجة الحرام سنهء هزار و سى صد و پنجاه و سه به ما خبر داد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 578
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٧٨