پدرم و آن جنّاز گفتند : ما كسى را نديديم ، مگر ديوانه شدهاى كه اين حرف را مىزنى ؟ دانستم آنها آن دو نفر را نديدهاند . پس بارمان را بر ناقه بار كرديم ، راه افتاديم و ناقه بعد از آنكه در جميع راه عقب بود ، بر قاطرها مقدّم مىشد .
جنّاز تعجّب كرده ، سؤال كرد : قضيّهء اين ناقه چيست ؟
گفتم : اين ، از بركات امام عصر - ارواح العالمين له الفداء و عجّل اللّه فرجه - است .
الحاصل ، آمديم تا آنكه نزديك غروب آفتاب به چادرهاى سياه جماعتى از بدوىها رسيديم و به چادر شيخ آنها وارد شديم . شيخ گفت : شما از كجا و از چه راه آمدهايد ؟
گفتيم : ما از سماوه و از نهر عامور مىآييم .
گفت : سبحان اللّه ! راه متعارف سماوه به نجف ، اين راه نيست ، با اين شتر و قاطرها چگونه از نهر عبور نموديد و حال آنكه عميقى آن نهر به حدّى است كه اگر كشتى در آن غرق شود ، ديلك آن هم نمايان نخواهد بود . پس بر خانهء خود وارد شديم .
در نقل تائب در اعجازنامه چنين است : آن ناقه ما را تا مقابل قبر ميثم تمّار آورد و آنجا به زمين خوابيد . نزديك گوشش رفته ، آهسته به او گفتم : بنا بود ما را به منزلمان برسانى . تا اين حرف را شنيد ، فى الفور حركت نمود و به راه افتاد تا ما را به خانهاى رساند كه در كوفه سكنا داشتيم . بعد از آن ، آن ناقه ، اوّل روز از منزل بيرون مىآمد ، رو به صحرا نموده ، به چرا و علف خوردن مشغول بود ؛ بدون آنكه كسى از او مواظبت و نگاهبانى كند و آخر روز به جايگاه خود كه در منزل ما داشت ، برمىگشت .
مدّتها بر اين منوال بود و چون مدّتى گذشت ، روزى بعد از نماز نشسته ، مشغول تسبيح بودم ، ناگاه شنيدم كسى دو مرتبه به فارسى ندا مىكند : شيخ محمد ، اگر مىخواهى حضرت حجّت را ببينى ، برو مسجد سهله ! آنگاه سه مرتبه به عربى ندا كرد : « يا حاجى محمد ! ان كان تريد ترى صاحب الزّمان فامض إلى السّهله » ؛ اگر مىخواهى حضرت حجّت را ببينى ، برو مسجد سهله !
برخاستم و به سرعت به سوى مسجد سهله روانه شدم . چون نزديك در مسجد
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 577
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٧٧