عادت من اين بود كه روز پانزدهم ذى حجّة الحرام با رفد مسمّا به طيّاره رجوع مىكردم ؛ به واسطهء آنكه آنها اسرع بودند ، تا حايل با آنها بوديم ، از حايل ، مفارقت مىنموديم و با صليب مىآمديم و آنها ما را به نجف اشرف مىرساندند .
آن سال ، تا سماوه كه از بلاد عراق است ، با ما بودند و من در خدمت والد خود بودم .
ناقهاى داشتم و براى والدم ، قاطرى از جنّازها - اجاره كرده بودم كه به نجف اشرف حمل جنازه مىنمايند - كه ما را به نجف اشرف برسانند .
سپس من و والدم و يك نفر جنّاز روانه شديم و او جنازهاى براى بردن به نجف اشرف بر قاطرى حمل كرده بود و قاطر ديگرش را براى سوارى پدرم از او كرايه كرده بوديم . در راه نهرهاى كوچك بسيارى بود و چون ناقهء من ضعيف بود ، در رفتن خصوصا در عبور از نهرها كند بود . تا به نهر عاموره رسيديم كه نهر عريضى بود و عبور نمودن از آن نهر بر ما سخت بود ، پس آن شتر را در نهر انداختيم و جنّاز ما را مدد نمود تا آن را عبور داديم ، كنار نهر ، بلند و سرازير بود ، پاهاى شتر را به طناب بستيم ، آن را كشيديم ، خوابيد و ديگر حركت نكرد .
در نقل جناب تائب تبريزى در اعجاز نامه ، افتادن شتر در يكى از نهرهاى كوچك بوده و چون آن شتر مورد توجّه حضرت بقية اللّه شد ؛ چنانكه مذكور مىشود ، پس از نهر عامور كه اگر كشتى در آن غرق شود ، چوب ديلك آن از عميق آن نمايان نخواهد بود ، آن شتر در نهر راهى پيدا كرده و از جلوى قاطرها داخل نهر شد ، قاطرها از عقبش در نهر روان شدند و به قدر دو وجب بيشتر ، دستها و پاهاى آن حيوانات در آب فرو نرفت .
الحاصل ، شيخ محمد مذكور گويد : در امر آن حيوان متحيّر ماندم و سينهام تنگ شد . پس به قبله توجّه نمودم ، به حضرت حجّت عليه السّلام استغاثه كردم و گفتم : « يا فارس الحجاز ! يا ابا صالح ! ادركنى ، أفلا تعيننا حتّى نعلم انّ لنا اماما يرينا و يغيثنا » ؛ آيا به فرياد ما نمىرسى تا بدانيم امامى داريم كه ما را رعايت مىكند و به فرياد ما مىرسد ؟
ناگاه ديديم دو نفر نزد ما ايستادهاند ؛ يكى جوان و ديگرى مردى كاملى بود . بر آن
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 575
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٧٥