جوان سلام كردم . جواب داد . گمان كردم يكى از سكنهء نجف اشرف است كه اسمش محمد بن الحسين و شغلش بزّازى بود . فرمود : نه ! من محمد بن الحسن عليهما السّلام هستم .
گفتم : اين مرد كامل كيست ؟
گفت : اين خضر است . در روى من تبسّم نموده ، بناى ملاطفت گذارد و از حال من سؤال كرد . چون ديد محزونم ، گفتم : اين ناقهء من خوابيده و ما در اين صحرا ماندهايم ، نمىدانم مرا به اهلم مىرساند يا نه ؟
نزد ناقه پيش آمد ، پايش را بر زانوهاى ناقه گذارد و گوشش را نزد گوش آن برد . ناقه حركت كرد و نزديك بود بپرد . دستش را بر سر آن گذارد ، ساكن شد . سپس روى خود را به من كرد و سه مرتبه فرمود : نترس ! تو را مىرساند . بعد از آن گفت : ديگر چه مىخواهى ؟
گفتم : كجا مىخواهيد برويد ؟
گفت : مىخواهيم به خضر برويم و آن مقام معروفى در شرق سماوه است .
گفتم : بعد از اين شما را كجا ببينم ؟
فرمود : هر جا بخواهى ، مىآيم .
گفتم : اهل من در جسر در كوفه است .
فرمود : به مسجد سهله مىآيم .
چون به سوى آن دو نفر ملتفت شدم ، غايب گرديد .
در نقل جناب تايب تبريزى كه اين معجزه را به نظم آورده و نام آن را اعجاز نامه گذارده ، چنين است : چون آن دو نفر را ديدم به واسطهء برهنه بودنم كه براى بيرون آوردن شتر در ميان آب رفته بودم ، رفتم پيرهنم را بپوشم كه عورتم مستور شود . آن جوان فرمود : مرو !
چون نگاه كردم ، اصلا و ابدا بدن خود را نديدم . بعد از غايب شدن آن دو نفر ، به پدرم و آن مرد جنّاز كه همراه بودند ؛ گفتم : اين دو نفر كه با آنها تكلّم مىنمودم كجا رفتند ؟
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 576
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٧٦