تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 576

مساهمون:

ص٥٧٦
جوان سلام كردم . جواب داد . گمان كردم يكى از سكنهء نجف اشرف است كه اسمش محمد بن الحسين و شغلش بزّازى بود . فرمود : نه ! من محمد بن الحسن عليهما السّلام هستم . گفتم : اين مرد كامل كيست ؟ گفت : اين خضر است . در روى من تبسّم نموده ، بناى ملاطفت گذارد و از حال من سؤال كرد . چون ديد محزونم ، گفتم : اين ناقهء من خوابيده و ما در اين صحرا مانده‌ايم ، نمىدانم مرا به اهلم مىرساند يا نه ؟ نزد ناقه پيش آمد ، پايش را بر زانوهاى ناقه گذارد و گوشش را نزد گوش آن برد . ناقه حركت كرد و نزديك بود بپرد . دستش را بر سر آن گذارد ، ساكن شد . سپس روى خود را به من كرد و سه مرتبه فرمود : نترس ! تو را مىرساند . بعد از آن گفت : ديگر چه مىخواهى ؟ گفتم : كجا مىخواهيد برويد ؟ گفت : مىخواهيم به خضر برويم و آن مقام معروفى در شرق سماوه است . گفتم : بعد از اين شما را كجا ببينم ؟ فرمود : هر جا بخواهى ، مىآيم . گفتم : اهل من در جسر در كوفه است . فرمود : به مسجد سهله مىآيم . چون به سوى آن دو نفر ملتفت شدم ، غايب گرديد . در نقل جناب تايب تبريزى كه اين معجزه را به نظم آورده و نام آن را اعجاز نامه گذارده ، چنين است : چون آن دو نفر را ديدم به واسطهء برهنه بودنم كه براى بيرون آوردن شتر در ميان آب رفته بودم ، رفتم پيرهنم را بپوشم كه عورتم مستور شود . آن جوان فرمود : مرو ! چون نگاه كردم ، اصلا و ابدا بدن خود را نديدم . بعد از غايب شدن آن دو نفر ، به پدرم و آن مرد جنّاز كه همراه بودند ؛ گفتم : اين دو نفر كه با آن‌ها تكلّم مىنمودم كجا رفتند ؟
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 576 | صادق برزگر بفرويى / حسين احمدى قمى / الشيخ علي اكبر النهاوندي