مرضم شدّت نمود و ضعف بر من مستولى شد ؛ به حدّى كه بر بيرون رفتن از خانه قادر نبودم ، مگر آنكه روزى يك مرتبه ، وقت عصر به حرم مطهّر مشرّف مىشدم و به جهت شدّت ضعف فورا مراجعت مىنمودم و عادت من بر اين بود كه در پشتبام مسند و متّكايى انداخته بودند و به مجرّد رسيدن ، تمدّد مىنمودم .
يك روز از حرم مطهّر برگشته و تمدّد نموده بودم ، ناگاه ديدم سيّدى كه به مرحوم سيد مهدى قزوينى حلّى در ايّام كهولتش شبيه بود ؛ بدون آنكه اخبار نمايد بر بام برآمد . تعجّب كردم و خواستم به جهت احترام ايشان برخيزم و زنها را خبر كنم كه كسى بالاى بام نيايد . به دستش اشاره كرد كه ساكن و ساكت باش ، دستش را بر پيشانى من ماليد و فرمود : حال تو چگونه است ؟ و فرمود : بر تو باد به مواظبت قرائت قرآن ! ديدم فى الفور مرضم رفع شد و ديدم آن سيد غايب گرديد و نفهميدم به آسمان بالا رفت يا به زمين .
[ تشرف مجدد شخص مذكور ] 63 مسكة
ايضا در اين باب است كه شيخ محمد حسن مذكور آن جناب را در بازار كربلا مىبيند ، ولى نمىشناسد .
سيد جليل نبيل ، ميرزا عبد اللّه توسّلى از شيخ محمد حسن مذكور براى ما حكايت كرد كه شبى از شبها ، ساعت پنج ، مهمانى بر ما وارد شد ، حال آنكه ما هيچ چيز به جهت پذيرايى مهمان در خانه نداشتيم . متوكّلا على اللّه از خانه بيرون آمدم . ديدم تمام دكّانها بسته است . در بازار مىگشتم كه شايد دكّانى باز باشد . پس به دكّانى برخوردم كه باز بود . سؤال كردم : برنج و روغن و اشياى ديگر كه مىخواستم ، دارى يا نه ؟
گفت : هرچه مىخواهى دارم . آنچه مىخواستم خريدم و از كيسهام وجهى درآوردم كه خورد كند ، قيمت اجناس خود را بردارد و بقيّه را بدهد .