تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣
حاج ملّا هادى اندرمانى از خيمه بيرون آمدم . تا نزديك ظهر بين حجّاج مىگشتم و تفحّص مىنمودم ، تعب بسيار كشيدم و خيمهء او را نيافتم ، به سر ايستگاه حجّاج رسيدم ، عقب نهرى كه در يسار جبل بود ، به خيمه‌اى رسيدم كه بعد از آن خيمه‌اى نبود . آن خيمه از پشم سياه و خطوط سفيدى در آن بود . در ساحت آن خيمه نشستم كه قدرى استراحت نمايم . شخصى از داخل خيمه مرا به اسم صدا زد و گفت : حاج سيد خليل ! نظر كردم ، ديدم شخصى كه مرا صدا زد ، درون خيمه ايستاده است ، گفتم : چه مىگويى ؟ گفت : بيا ، داخل شو ! داخل شدم و سلام كردم . جواب سلامم را داد . ديدم وسط خيمه ، روى زمين و رو به قبله ايستاده . خيمه با بساطى از پشم شتر و دو پوست فرش شده بود كه پوست گوسفند نبود ، يا پوست مرغز بود يا پوست شكار . در زاويهء خيمه ، عقب آن شخص ، دو نفر نشسته و هردو ساكت بودند . آن شخص سؤال كرد : عقب كه مىگردى ؟ سپس خودش گفت : در طلب حاج سيد حسين ، داماد مرحوم حاج ملّا هادى مىگردى ؟ گفتم : بلى ! گفت : حال او و زوجه‌اش خوب است و در آن مكان مىباشد ، با دستش به مكانى اشاره كرد و گفت : نزديك فلان حمله دار خيمه زده‌اند و اسمش را برد كه من فراموش نموده‌ام . سؤال كرد از كدام راه آمده‌اى ؟ خودش گفت : از طريق شام و از طهران آمده‌اى . گفتم : بلى ! از هرچه در راه واقع شده بود به طريق استفهام سؤال مىكرد و خودش جواب مىگفت . از جمله امورى كه بين راه براى من واقع شده بود ، اين بود كه در وادى ليمو در حالىكه محرم بودم ، بين من و شخصى از اعراب ، كلامى واقع شد و آن شخص با تازيانه‌اش چند مرتبه بر سر من زد و من چون محرم بودم ، ساكت ماندم . از اين قضيّه خبر داد و گفت : هرچه بر بندگان واقع مىشود ، خوب است . ديدم وقت ، نزديك ظهر است . خواستم احتياطا نيّت وقوف كنم ، گفت : امروز روز هشتم و فردا روز نهم است ، امروز نيّت وقوف نكن . از او قبول كردم .