بالجمله ، بعد از آن برخاستم ، از او التماس دعا نمودم ، از آن خيمه بيرون آمدم ، به خيمهء خودمان آمدم و خوابيدم . فردا كه روز نهم بود با جناب حاج ملّا محمد على و دو نفر ديگر به ديدن حاج سيد حسين رفتيم ، در بين راه كه از منزل او سؤال مىنموديم ، ناگاه شخصى اسم آن حملهدارى كه ديروز آن شخص ذكر كرده بود و من فراموش نموده بودم ؛ ذكر نمود .
حاج سيد حسين را ديديم ، به مسجد رفتيم و چند ركعت نماز بجا آورديم و در حين رجوع از مسجد آن خيمه را ديديم . بعضى از رفقاى ما گفتند : آنقدر حجّاج زياد شدهاند كه تا اينجا خيمه زدهاند . بعضى ديگر از رفقا گفتند : اين خيمهء هيزم فروشهاست . من گفتم : اين خيمهء حجّاج است .
وقت قريب زوال شد ، در نهر غسل كرديم و به منزلمان رفتيم . بعد از غروب آفتاب از عرفات به سوى مشعر بار كرديم . صبح كه شد ، از مشعر به سوى منا بار كرديم . وقت ذبح هدى ، من و چند نفر ديگر هديهمان را برداشتيم تا به آن مكان مخصوصى ببريم كه در آنجا قربانى مىكنند .
چون از بين خيمهها خارج شديم و در جادهّ افتاديم ، شخصى را ديديم كه ديروز در آن خيمه بود و با من تكلّم كرد ؛ نزد من آمد ، اسم مرا برد و گفت : قربانيت را به آن مكان نبر ! مكان ديگرى را نشان داد و با دست به آن مكان اشاره نمود . من قبول كردم ، سه نفر ديگر از رفقا نيز از من متابعت نمودند ولى بقيّه از او قبول نكردند . به دستش عصاى كوچك يا غير آن بود و تكلّم مىنمود ، آنچه از كلام او فهميدم و يادم ماند اين بود كه مىگفت : و قليل من عبادى الشّكور .
وقتى از قربانىها و ساير اعمال فارغ شديم و به مكّه رفتيم ، در مسجد الحرام مشغول طواف شدم ، آن شخص را ديدم كه مقابل حجر الاسود به فاصلهء دو ذراع يا كمتر ايستاده ، دستها را مقابل صورتش نگاه داشته و مشغول دعاست ، در هرهفت شوط ، او را به همان حال ، مشغول دعا ديدم .
بعد از فراغت از طواف كه خواستم ، حجر الاسود را تقبيل نمايم ، به سوى آن جهتى
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 524
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٢٤