سبز قنطازى آورد . عمّامهاى به من داد ، بر سر بستم . سپس به زيارت حضرت ابى الفضل رفتيم . از در جلوى رو كه يسار داخل است ، به زيارت پيش رو مشرّف شديم و نماز زيارت و بقيهء اعمال را به جا آورديم .
فرمود : دو مرتبه به حرم حضرت سيد الشهدا عليه السّلام مشرّف شويم . آمديم ، باز از همان كفشدارى داخل شديم . مشغول زيارت بوديم كه صداى اذان بلند شد . سمت بالا سر آمديم ، فرمود : آقا سيد ابو الحسن نماز مىخواند . برو با او نماز بخوان !
من از گوشوارهء بالاى سر آمدم ، در صف اوّل يا دوّم - ترديد از مؤلّف است - ايستادم . لكن خود آن سرور ، جلوى صف در كنار گوشواره ايستادند و آقا سيد ابو الحسن به ايشان نزديك بود ؛ گويا او امامت آقا سيد ابو الحسن اصفهانى مىكند ، مشغول نماز صبح شديم . در بين نماز آن جناب را مىديدم كه نماز مىگزارند . در دل خود خيال كردم ؛ يعنى چه ؟ چرا به من فرمود : با آقا سيد ابو الحسن نماز بخوان ولى خودش فرادا نماز مىخواند و جلوى آقا سيد ابو الحسن ايستاده ، در اين فكر بودم و نماز مىخواندم تا اينكه نماز تمام شد ، گفتم ؛ بروم تحقيق كنم ، اين سيد بزرگوار كيست ؟
نظر كردم ولى آن جناب را در جاى خود نديدم . سراسيمه به اين طرف و آن طرف نظر انداختم ، ايشان را نديدم . دور ضريح مقدّس دويدم ، كسى را نديدم . گفتم ؛ بروم به كفشدارى بسپارم ، آمدم پرسيدم ، گفت : الان بيرون رفت .
گفتم : او را شناختى ؟
گفت : نه ! شخص غريبى بود .
دويدم ، گفتم ؛ نزد دكّان بزّازى بروم و از او بپرسم . به بازار آمدم ، ديدم همهء دكّانها بسته و هوا هنوز تاريك است . از اين دكّان به آن دكّان مىرفتم ، ديدم همه بستهاند و ابدا دكّانى باز نيست ، همينطور رفتم تا باز به صحن حضرت عبّاس عليه السّلام برگشتم . گفتم ؛ شايد باز بوده و من از آن گذشتم ، تا صحن سيد الشهدا آمدم ، ابدا اثرى نديدم . فهميدم به شرف حضور باهر النور ، روح عوالم امكان رسيدم و نفهميدم .
بعد از دو سه روز خدمت ، عمّامهء سياه سيد را از روى ضريح پايين آوردند ، از
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 508
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٠٨