قضيّه ، حكايت آن براى ما و ظهور امارات صدق ، شهادت ما را در ورقهء خود ، به خطّ و ختم اين حقير و از جناب آقا سيد عبد الحسين كليددار گرفت .
به ما خبر داد كه مدّتى به ضريح مقدّس حسينى - على مشرّفه السّلام - متوسّل گرديده و تشرّف به حضور مبارك آن حضرت يا به حضور مبارك ولىّ عصر - ارواحنا له الفداء - را خواهش مىنمود ، تا آنكه شب جمعه طاقتش طاق شد ، پيش روى مبارك آمد ، يك سر شالى را به گردن و يك سر به ضريح بسته و تا نزديك صبح به گريه و زارى مشغول بود .
قريب به صبح كه شد ، مردم دوباره به حرم آمدند و سيد كه از اوّل شب عرض كرده بود بايد امشب مراد مرا بدهيد ؛ چون ديد وقت گذشت ، نااميد شد ؛ از جا برجست ؛ عمّامهء خود را از سر گرفت ، بالاى ضريح مقدّس پرانيد و گفت : اين سيادت هم مال شما ، حال كه مرا نااميد كرديد ، من هم رفتم . پشت به ضريح ، از حرم بيرون آمد .
ميان ايوان ، سيد بزرگوارى به او رسيد و فرمود : بيا به زيارت حضرت عبّاس برويم ؛ به مجرّد استماع امر ، مطاع شد ، همهء اوقات تلخى خود را فراموش كرد و به چشم و گوش مجذوب كلّى گرديد . از كفشدارى مقابل باب قاضى الحاجات ، طرف قبله كه در يمين خارج است ، كفش پوشيدند ، روانه شدند و مشغول صحبت گرديدند ، آن بزرگوار فرمودند : چه مطلب داشتى ؟
عرض كرد : خدمت حضرت سيد الشهدا عليه السّلام برسم .
فرمودند : در اين وقت ممكن نيست .
عرض كرد : خدمت حضرت صاحب الامر برسم .
فرمودند : اين ممكن است .
مطالبى عرض كرد و جواب شنيد . نزديك بازار داماد كه قريب صحن است ، فرمودند : سرت برهنه است ؟ !
عرض كرد : عمّامهام را روى ضريح انداختم . در آن حين دكّان بزّازى طرف يمين بازار بود ، به صاحب دكّان فرمود : چند ذرع عمّامهء سبز به اين سيد بده ! توپ پارچهء
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 507
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٠٧