بلافاصله به سمت حرم هانى دويدم ، اثرى نديدم . باز به سمت مسجد مراجعت نمودم و فرياد از نهاد بركشيدم . از شدّت ناله و افسوس من ، والده از حجره بيرون جست ، مرا بغل گرفت و گفت : تو را چه شده است ؟ حكايت حال را بيان نمودم .
ايضا فرمود : مرتبهء ديگر در حرم مطهّر حضرت ثامن الحجج - عليه و عليهم افضل الصّلاة و السّلام ما هبط ملك و عرج - در طرف پايين پا ، متحيّرانه ايستاده بودم و انتظار محلّ فارغ و جايى مىكشيدم . ناگاه ديدم بزرگوارى ، عمّامهء سياه بر سر ، رداى عزّت در بر ، در نهايت جلالت و بزرگى ، يك سر و گردن از ساير مردم رشيدتر و افزونتر ؛ از محلّ خود حركت فرمود و خطاب مرحمت به من نمود كه بيا اينجا !
من از اشتياق جا كه مبادا ديگرى سبقت بگيرد ، به آن بزرگوار ملتفت نشدم با آنكه از پهلوى من گذشت و شايد لباس آن سرور به اين احقر برخورد كرده باشد . التفات نكردم كه اين قرب را غنيمت عظمى شمارم ، گفتم ؛ خود را به جا ، برسانم قدم فرو گذاردم و سپس آن بزرگوار نظر كنم ، نظر كردم ولى او را نديدم .
آن وقت ملتفت شدم ، به سرعت در عقب آن سرور دويدم . از اين طرف به آن طرف ، واله و حيران ، به اين و آن ، تنه مىزدم و مىدويدم . اصلا و ابدا كسى را نيافتم كه به آن سرور شباهت داشته باشد . آن شب را به تحيّر ، سرگردانى و نااميدى گذراندم و از همهء اعمال بازماندم .
[ تشرف عالم اصفهانى ] 34 مسكة
در اين باب است كه سيد جليلى از اهل اصفهان آن حضرت را مىبيند ولى نمىشناسد .
ايضا جناب آقا ميرزا هادى در كتاب دعوة الاسلام حكايت نموده : در سنين سابق ، سيد جليلى از اهل اصفهان به زيارت عتبات عاليات مشرّف شد . در كربلاى معلّا قصّهاى غريب و حكايتى عجيب نقل نمود كه مختصرا نقل مىكنم . آن سيد بعد از وقوع