گفتم : برادر ! چرا حاجت خود را خدمت ايشان عرض نكنم ؟ چون به عزّ تشرّف نايل شوم ، دست سؤال به دامن نوال او دراز خواهم كرد .
گفت : دو هفته قبل به حضور مبارك آن سرور مشرّف شدى ، چرا حاجت خود عرض نكردى ؟
گفتم : بخت برگشتهء من در خواب ماند و از معرفت آن سرور كامياب نگشتم .
[ تشرف سيد حسن شوشترى ] 29 مسكة
در اين باب است كه آقاى آقا سيد حسن شوشترى در بين راه نجف به كربلا آن حضرت را مىبيند ولى ايشان را نمىشناسد .
حاج ميرزا جواد از سيد جليل نبيل ، آقا سيد حسن شوشترى كه سابقا حكايتى از ايشان نقل شد براى ما حكايت نمود و گفت : از نجف اشرف به زيارت خامس آل عبا عليه السّلام مشرّف شدم . در مراجعت به هيچ وجه زاد و راحلهاى نداشتم . تقريبا دو فلس يا اقلّ از آن پيدا كردم ، خرما خريده ، خوردم و روانه شدم .
در اثناى طريق ، تشنگى مرا از حال برد . براى وصول به شطّ به سمت يسار روانه شدم ، قدرى راه رفتم تا رسيدم ، ديدم سفرهاى بسته در بلندى گذاشته شده ، گمان كردم كسى از زوّار آنجا باشد . آب خوردم ، هرچه تفحّص كردم ، كسى را نيافتم و اثر آمدن كسى را پيدا نكردم . فهميدم براى من مهيّا شده ، باز كردم ، دو نان و يك مرغ بريان در آن بود . همه را خوردم و پياده راه افتادم .
شب را در كاروانسراى ميان راه بيتوته نمودم ، على الصباح پياده راه افتادم . در نصف راه گرسنگى سخت مرا اذيّت كرد . ناگاه ديدم سوارى به صورت يكى از اعراب باديه ، از عرض طريق ، قطع مسافت مىكند . وقتى به من رسيد ، فرمود : از پشت سر اسب سفره را باز كن و طعام بخور ! سفره را باز نمودم ، طعام خوردم تا سير شدم .
سپس فرمود : آيا آب مىخواهى ؟