بزرگوار روانه شويم . هريك از ديگرى پرسيديم : آن سرور كجا رفت ؟
همه گفتيم : جز اوّل شب ، ديگر آن سرور را ملاقات نكرديم . در طلب او برآمده ، تمام مسجد ، متعلّقات آن و هرمحلّ محتملى را ملاحظه و مراجعه كرديم . ابدا اثر و نامى و نشانى از آن جناب نيافتيم . از خادم مسجد پرسيديم : چنين مردى را ملاقات نكردى ؟
گفت : اصلا چنين كسى را نديدم و هنوز در مسجد بسته است و كسى بيرون نرفته است .
بالاخره از ملاقات مأيوس گشته و ملتفت شديم كه اين عجايب چه بود ؟ يكى گفت : اين سيد كجا رفت و چه شد ، حال اينكه در مسجد هنوز بسته است ؟ يكى گفت :
ديدى در آن هواى سرد و آن وقت شب چگونه از طعام بخار متصاعد بود ؟ يكى گفت :
چه سخنان مىفرمود : قال جدّى رسول اللّه . لذا همگى يقين كرديم غير از حضرت ولىّ عصر - عجل اللّه تعالى فرجه - كسى نبوده و بر مفارقت و عدم معرفت در آن وقت افسوس خورديم .
[ تشرف ميرزا مقيم قزوينى ] 27 مسكة
در اين باب است كه حاج ميرزا مقيم قزوينى آن حضرت را در سرداب مقدّس مىبيند ولى ايشان را نمىشناسد .
جناب آقا ميرزا هادى - سلّمه اللّه تعالى - از عالم ربّانى و عارف صمدانى حاج ميرزا مقيم قزوينى حكايت نمود و گفت : يك اربعين اقامت كوه طور سرداب مقدّس را اختيار كردم و در اوقات خلوت مشرّف مىشدم . قريب به تمام يك روز به سبب بعضى عوارض ، كدورت تامّه بر من عارض شده ، با دل گرفته و قلب شكسته مشرّف شدم . مشغول نماز و اوراد مخصوصه شدم ، يك مرتبه بين نوم و يقظه ديدم سرداب مطهّر مملوّ از بوى عطر و عنبر گرديد .