تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠
چنان آثار جلال و مهابت از آن بزرگوار ظاهر است كه به وصف نيايد و نيز عصايى در دست دارد ، تعجّب كردم ! يعنى چه ؟ اين بزرگوار ، جوان است ، نبايد مقتضى عصا باشد ، ديگر آن‌كه خدّام نمىگذارند كسى با خود عصا به حرم مطهّر بياورد . در همين خيال بودم تا به سمت پايين پا برگشتم ، ملتفت شدم اين سيد جليل كه بود كه بالاى سر منوّر ايستاده بود ؟ خواستم براى ملاقات او برگردم ، گفتم ؛ مناسب نيست ، زيارت را تمام نكرده بروم ، قدرى از ضريح مطهّر دور شدم ، بين دو در ايستادم و چشم خود را به در پشت سر دوختم . گفتم ؛ آن سيد جليل از هركدام از اين سه در كه بخواهد بيرون برود ، او را خواهم ديد و از عقب او خواهم شتافت . زيارت را تمام كردم ، اما نديدم او بگذرد . به سمت بالاسر منوّر روانه شدم ، نظر كردم ولى سيد را نديدم . از زيارت حضرت آدم و نوح دست كشيدم ، به سمت رواق دويدم ، به اطراف رواق و كفشدارىها رفتم ، اثرى از او نيافتم . در اربعين ديگرى قريب به اتمام ، روزى در مدرسهء معتمد در حجره خوابيده بودم . در عالم رؤيا ديدم يكى از رفقا كه شخص متديّن و با ورعى بود ، از در حجره وارد شد و به من خطاب نمود : فلانى ، مطلب تو چيست و حاجت تو به درگاه حضرت بقيّة اللّه - عجّل اللّه فرجه - چه مىباشد ؟ گفتم : حاجت خود را به غير آن حضرت ، جاى ديگر اظهار نمىكنم و چون مشرّف شوم از آن بزرگوار سؤال خواهم نمود . گفت : شما كه هفتهء قبل خدمتش مشرّف شدى ، چرا حاجت خود را عرض نكردى ؟ گفتم : چه كنم ، سعادت مرا يارى نكرد و ايشان را نشناختم . سپس از خواب بيدار شدم ، ليلهء چهارشنبه پيش آمد . به مسجد سهله رفتم . بعد از مراجعت به نجف اشرف ، باز روزى در حجره خوابيده بودم . ديدم برادرم كه يكى از اوتاد و اهل صفا و باطن است ، وارد حجره شد و گفت : مقيم ! چه مطلب دارى و از حضرت صاحب الامر چه درخواست مىكنى ؟ اظهار كن !