چشم باز نمودم ، ديدم از سرداب مسدّس كه قبل از اصل سرداب مقدّس است ؛ سيد جليلى با عمّامهء سبز وارد سرداب مقدّس شد . خرامان خرامان ، با هزار سكينه و وقار ، نرم نرم قدم برمىداشت تا اينكه داخل صفّهاى گرديد كه در و پنجرهء چوبى داشت . من چنان بىخود شدم كه بر حركت دادن هيچ عضوى از اعضاى خود قادر نبودم جز آنكه چشمم باز بود و جمال آن منبع انوار را مىديد . بعد از مدّتى كه وارد صفّه مذكور شدند و نماز خواندند ، با همان سكون و اطمينان و با كمال آهستگى روانه گرديدند و من به همان نحو ، از خود بىخبر بودم .
چون از سرداب اصلى ، داخل سرداب اوّلى شدند ، به خود آمدم ، برخاستم و گفتم :
البتّه هنوز بالا نرفته است . با كمال سرعت دويدم اما كسى را نديدم ، از پلّهها بالا رفتم ، ابدا اثرى نبود . گفتم ؛ يقين اشتباه كردم ، هنوز در سرداب تشريف دارند . دويدم ، همه جا ، حتى مسجد زنها را جستجو كردم ، چيزى نديدم . حتى به مجرّد غياب آن مهر عالمتاب ، آن بوى مشك و عنبر هم از مشامم محو گرديد . پس با كمال گرفتگى و زارى نشستم و به نفس بىقابليّت خود ، بسيار عتاب و خطاب كردم و لكن با اين بىلياقتى چه سود !
[ تشرف در حرم حضرت امير المؤمنين ( ع ) ] 28 مسكة
ايضا در اين باب است كه حاج ميرزا مقيم قزوينى آن حضرت را در حرم حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مىبيند ولى ايشان را نمىشناسد .
نيز حاج ميرزا مقيم مذكور نقل كرد : نزديك به اتمام اربعين ديگرى در حرم محترم حضرت ابى الأئمّة الطّاهرين عليهم السّلام در بالاى سر مبارك ، از سمت پيش رو به جانب قبر منوّر حضرت سيد الشهدا ايستاده و مشغول زيارت بودم ، ديدم سيد بزرگوار جليلى بالاى سر مطهّر ، رو به قبله و متّصل به ضريح مطهّر ايستاده ، دستها را به جانب آسمان بلند نموده ، مشغول دعاست .