چون خلق ما به جا نبود ، يكى فرياد كرد : كيست ؟
شخصى با لسان عربى جواب داد : در را بگشا !
يكى از رفقا با نهايت بدخويى و تندى برخاست ، در را گشود و گفت : چه مىخواهى ؟ خيال كرد مرد غريبى است ، آفتابه مىخواهد يا كار ديگر دارد . ناگاه ديديم مردى جليل و سيد بزرگوارى است . سلام كرد . به همان يك سلام ما را زنده و غلام خود كرد . همگى ما مأنوس او شديم .
فرمود : آيا مرا اينجا ، جا مىدهيد ؟
گفتيم : بفرما ! اختيار دارى . تشريف آورد و نشست . ما همگى به جهت تعظيم و تشريف او برخاستيم ، نشستيم و به بيانات روحافزاى جان ، زنده شديم .
بعد از مدّتى فرمود : اگر خواسته باشيد ، اسباب چاى در اين خورجين حاضر است ، يكى از رفقا برخاست ، در يك لنگهء خورجين ، سماور بسيار اعلى با لوازم آن بيرون آورد . مشغول شديم و به يكديگر اشاره مىكرديم تا مىتوانيد چاى بخوريد كه عوض شام است . در اين بين ، آن بزرگوار مىفرمود : قال جدّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و احاديث صحيحه بيان مىفرمود .
بعد از صرف چاى فرمود : اگر شام خواسته باشيد ، قدرى در اين خورجين حاضر است . به يكديگر نظر كرديم ، تا آنكه يكى از ما برخاست و از لنگهء ديگر خورجين يك طاس كباب بيرون آورد ، وسط مجلس گذاشت . چون در آن را برداشت ، مملوّ از برنج طبخ شده و خورش بالاى آن و از آن بخار متصاعد بود ، كأنّه الان از آتش برداشتهاند . مشغول شديم تا اينكه همگى سير شديم و قدرى هم باقى ماند .
فرمود : آن را به خادم مسجد بدهيد . در جستجوى خادم برخاستيم ، رفتيم و به او داديم . سپس سيد بزرگوار فرمود : شب گذشته ، بخوابيد . همگى بياسوديم . سحر كه شد ، يك يك برخاسته ، تجديد وضو نموديم ، در مقام حضرت آدم عليه السّلام مجتمع شديم ، اوراد معتاده و نماز فريضه را ادا كرديم .
وقتى بناى حركت به سمت نجف شد ، گفتيم : خوب است در خدمت آن سيد
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 497
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٩٧