من گذشت .
اين بود و همينطور در فكر بودم تا به شوشتر مراجعت نمودم . شبانه وارد شدم ، در عرض راه ، قبل از دخول ، در دروازه مردى با من مصافحه كرد و من در خاطر آن شخص افتادم . بعد ديگرى با من مصافحه نمود و من منتظر سوّمين نفر شدم . دروازهبان كه مأمور گمرك است ، پيش دويد و با من مصافحه كرد . ايستادم و متعجّبانه به سوى او نظر كردم . مرد دروازهبان به من فرمود : چرا متعجّبى ؟ آن شخص بزرگوار كه در مكّه به فريادت رسيد ، حضرت ولى عصر - ارواحنا له الفداء - بود . تعجّبم زياد شد كه گمرگچى و اين مقام شامخ !
آن مرد فرمود : حال برو ، چند روز ديگر به تو خواهم گفت . بعد از چندى نزد او رفتم ، فرمود : اما اينكه مرا گمرگچى مىيابى ؛ من هرماه مواجبى محوّل بر يكى از تجّار دارم و تا به حال ، ابدا يك شاهى از كسى قبول نكردم . و ثانيا ؛ مأموريّت من در شب است ، در اينجا اگر خواب باشم فبها و اگر هم بيدار باشم كأنّه خوابم ، هركه هر چه بخواهد بيرون برد يا داخل كند ، متعرّض او نشوم .
سپس من سؤال كردم از كجا مىگويى آن شخص بزرگوار ، حضرت بقية اللّه ( عج ) مىباشد ؟
فرمود : اين سرّ ابدا بر تو فاش نگردد و گرنه اينكه مرگ من نزديك شده بود و همين قدر هم بر حالم مطّلع نمىشديد .
جناب آقا سيد ابو القاسم فرمود : من از سيد حسين پرسيدم : آن شخص حاج و آن مرد گمركچى كسانى هستند ؟
فرمود : ايشان را تعيين نخواهم كرد ، شايد راضى نباشند .
[ تشرف حاج عنايت اللّه ] 25 مسكة
در اين باب است كه حاج عنايت اللّه آن حضرت را در مكّهء معظّمه مىبيند ،