ابرار ، سكّهدار ساخت . « 1 »
در كتاب خرايج « 2 » از داود مروى است : روزى در مجلس امام جعفر صادق عليه السّلام بودم . آن حضرت به من فرمود : يا داود ! حال تو چون است كه رنگت تغيير كرده .
گفتم : يا بن رسول اللّه ! قرض بسيار دارم و شب و روز در فكر آن ، در آزارم . قصد من اين است كه تاجرى شهر سند را اختيار كنم و به كشتى كه عن قريب متوجّهء آن حدود مىشود ، درآيم . برادرم را از آن ديار بيرون آورم و با او در خدمت حضرت تو بگذرانم .
فرمود : چون اين قصد دارى ، برو و از محنت مسافرت ملول مشو .
گفتم : يا بن رسول اللّه ! از حالات كشتى بسيار مىترسم و از موج دريا خوفناكم .
آن حضرت فرمود : آن كس كه در برّ ، حافظ آن است ، در بحر نيز ، معين و ناصر او است . اى داود ! مگر ندانستهاى ، اگر ما نباشيم ، انهار جريان ننمايد ، اثمار پديد نگردد و اشجار سبز نشود .
داود گويد : از سخنان آن حضرت دلم قوى گرديد و به كشتى درآمدم ، مدّت صد و بيست روز در كشتى بوديم . روزى پيش از زوال ، بيرون آمديم كه روز جمعه بود . ناگاه نورى درخشنده از آسمان بر زمين رسيد ، از آن نور آوازى شنيدم كه گفت : اى داود ! اين ، زمان دادن دين تو است . سر بالا كن ! من سلام دادم و روى به سوى آسمان كردم ، آوازى شنيدم كه اى داود ! در پس پشتههاى سرخ برو و صنع الهى را مشاهده كن .
چون بدان موضع رسيدم ، تنگهاى طلا ديدم بر آن نوشته : هذا عطاؤنا داود . گويد :
آنها را برداشتم . چون حساب كردم ، قيمت آنها زيادتر از آن بود كه من مىطلبيدم . به هيچ وجه متوجّهء تجارت نشدم تا به زودى به مدينه رسيدم و مجموع آن مال را خدمت مولاى خود ابى عبد اللّه عليه السّلام بردم .
آن حضرت فرمود : ياد آر ! آنچه به تو عطا كرديم ؛ نور ساطع بود كه تو را به آن مقام راه نمود و آنچه به تو و اصل شد ، از لوحهاى عطاى پروردگار كريم رحيم است .
هامش
( 1 ) . ر . ك : مدينة المعاجز ، ج 6 ، ص 57 - 55 .
( 2 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، صص 623 - 622 .