حضرت صادق عليه السّلام نشسته بودم . حضرت فرمود : اى معلّى ! چرا محزونى ؟
عرض كردم : به واسطهء چيزى كه از كثرت و با در عراق استماع نمودهام و اهل و عيال و اموال من در آنجا به خاطرم آمد .
فرمودند : اگر ايشان را ببينى ، مسرور مىشوى ؟
عرض كردم : بلى ، به خدا قسم !
فرمود : وجه خود را به جانب عراق برگردان . چون متوجّه آن سمت شدم ، دست مبارك خود را بر روى من كشيد . ناگاه اهل و عيال خود را ديدم ، داخل خانهء خود شدم و بر جميع آنچه در خانهء من بود ، نظر كردم ، يك ساعت در آنجا توقّف كردم ، بعد از خانه بيرون آمدم .
ديدم به من فرمود : روى خود را برگردان ، چون برگشتم ، نظر كردم ، ديدم ديگر ايشان را نمىبينم . « 1 »
ايضا در كتاب خلاصة الاخبار از هارون زيّات روايت است كه گفت : مرا برادرى بود كه به ولايت على بن ابى طالب عليهما السّلام و اهل بيت او عليهم السّلام اقرار نمىنمود . روزى خدمت امام جعفر صادق عليه السّلام آمدم . فرمود : يا بن زيّات ! برادرت چه حال دارد ؟
گفتم : يا بن رسول اللّه ! خوشحال است و او را تشويشى نيست ، مگر اينكه محبّت شما را ندارد و از پيروى شما ابا مىنمايد .
حضرت فرمود : چه چيز مانع متابعت او از ماست ؟
گفتم : يا بن رسول اللّه ! او بسيار به خود ، اعتقاد صلاح دارد و مىگويد : مرا ورع نمىگذارد كه اگر حال شخصى ظاهر گردد ، تابع او نگردم .
گفت : آن شب كه در نهر بلخ فسادى كرد ، ورع ، مانع او نبود . امروز چگونه است كه ورع از متابعت اولاد حضرت رسول ، مانع است .
چون به خانه آمدم ، به برادرم گفتم : مادرت به موت تو بگريد ، در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم ، احوال تو را از من پرسيد .
هامش
( 1 ) . دلائل الامامة ، ص 289 .