به قتل و صلب او حكم نمود . « 1 »
نيز محمد بن جرير به سند خود از جماعتى روايت كرده ؛ چون داود ، معلّى بن خنيس را به قتل آورد ، بعد از يك ماه ، كسى را به طلب حضرت صادق عليه السّلام فرستاد و آن حضرت را طلبيد . آن بزرگوار اجابت نفرمود .
پس ده نفر از غلامان خود را روانه نمود ، تا آن حضرت را به عنف ببرند و اگر امتناع نمايد ، سر آن حضرت را براى او ببرند . چون غلامان بر آن حضرت وارد شدند ، آن سرور با جماعتى از اصحاب ، نماز ظهر به جاى مىآوردند . غلامان عرض كردند :
امير را اجابت نما !
حضرت فرمود : گمان نمىكنم فرزند رسول خدا را به قتل آوريد .
عرض كردند : ما نمىدانيم چه مىگويى و چيزى را نمىشناسيم مگر آنكه اطاعت امير نمايى .
آن بزرگوار فرمود : برگرديد كه آن براى شما خير است ، قبول نكردند . چون حضرت ، امر را چنين مشاهده فرمود ، دستهاى مبارك به جانب آسمان بلند نمود و دعايى خواند تا آنكه شنيديم ، فرمود : السّاعة ؛ السّاعة ؛ ناگاه صداى ناله و غوغاى عظيمى بلند شد .
حضرت فرمود : برگرديد كه صاحب و مولاى شما از حيات نااميد شده ، وفات كرد . مردم جمع شدند ، بر سر او دويدند ، ديدند مثانهء او منشق شده ، به جهنّم و اصل گرديد .
حضرت فرمود : خداوند را به اسم اعظم او خواندم و تضرّع نمودم ؛ حق سبحانه و تعالى ملكى برانگيخت ، حربهاى بر مذاكير او زد كه مثانهء او منشقّ شد و شرّ او را از ما كفايت كرد . « 2 »
نيز محمد بن جرير به سند خود از معلّى بن خنيس روايت كرده كه گفت : خدمت
هامش
( 1 ) . دلائل الامامة ، ص 257 .
( 2 ) . همان ، صص 252 - 251 .