داده ، پس نمىتوان گفت چگونه است ، كجايى را او كجايى بخشيده ، پس نمىتوان گفت كجاست . فكرها از شناختن او منقطع مىشود ؛ يعنى بايد بدانيد كيفيّت و اينيّت از او پيدا شده و به قدرت او وجود يافته ، پس او احد است ؛ يعنى تكثّر در وحدانيّت ذاتش ، متصوّر نيست و از ابعاض و اجزا ، معرّا و برى است .
صمد است ؛ يعنى جسم نيست كه بتوان گفت ميان تهى است و خداوندى است كه كلّ خلايق در حوايج و رغايب به درگاه او روى مىآورند و از او حاجتها مىطلبند و مرادها مىيابند .
بالجمله آن حضرت فرمود : خداى تعالى احد و صمد است ، همچنانكه خود ، خود را وصف كرده و وصفكنندگان به حدّ وصف كردن و نشان دادن او نمىرسند ؛ چنانكه خود ، وصف خود فرموده است :
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ .
نعثل گفت : يا محمد ! راست گفتى ، پس مرا از آن خبر ده كه گفتى خدا يكى است و او را شبيه نيست . آيا چنين نيست كه خدا يكى و انسان نيز يكى است و يگانگى و وحدانيّت خدا با وحدانيّت و يگانگى انسان مانند شده است ؟
آن حضرت فرمود : خدا واحد است واحد المعنى ؛ يعنى هميشه واحد و يگانه بود و چيزى با او نبوده و بىحدّ و اعراض است ، هميشه چنين بوده و خواهد بود ولى انسان ، واحد ثنوى است ؛ يعنى غير واحد حقيقى است . جسم است ، عرض است و روح است و جز اين نيست كه تشبيه در معانى است ، نه در غير معانى ؛ يعنى هيچكس در معنى وحدانيّت با او شركت ندارد . نعثل گفت : يا محمد ! راست گفتى . پس مرا خبر ده كه وصىّ تو كيست ؟ زيرا هيچ پيغمبرى نبوده الّا آنكه او را وصىايى بوده و پيغمبر ما موسى عليه السّلام به يوشع بن نون وصيّت كرد .
آن حضرت فرمود : بلى ! تو را خبر دهم ، به درستى كه وصىّ و خليفهء بعد از من ، على بن ابى طالب است ، بعد از او ، دو سبط من حسن و حسين و به وصايت از پى حسين نه تن از صلب او درمىآيند كه ائمّهء ابرار و امامان نيكوكاراند .
نعثل گفت : ايشان را نام كن ؛ يعنى يا محمد ! ايشان را به نام براى من ذكر كن !