گفتم : اى سيد من ! علامت ديگرى بر من اعاده فرما . پس تبسّم كرد ، آن جناب نشسته بود ، برخاست و دست راست خود را به سوى آسمان كشاند ، پس به خداوند قسم ! گويا آن عمودى از آتش بود ، هوا را شكافت تا آنكه از چشم من نهان شد ، او ايستاده بود و از اين كلالى نداشت .
امّ سليم گفت : به زمين افتادم ، بىهوش شدم و به حال نيامدم مگر به آن حضرت كه در دستش طاقهاى از آس بود و به آن ، سوراخ بينى مرا مىزد .
به او گفتم : بعد از اين به او چه بگويم ، و اللّه ! تا اين ساعت بوى آن طاقهء آس را مىيابم و آن ، و اللّه ! نزد من است . نه پژمرده ، نه ناقص و نه چيزى از بويش كم شده ، اهل خود را وصيّت كردم كه آن را در كفنم بگذارند .
گفتم : اى سيد من ! وصىّ تو كيست ؟
فرمود : آنكه كارى انجام دهد كه من كردم . پس تا ايّام على بن الحسين عليهما السّلام ماندم .
زرّ بن جيش خاصيتا دون غير او ، گفت : جماعتى از تابعين مرا خبر دادند كه اين كلام را از تمام حديث او شنيديد ، يكى از آنها سمينا ، مولاى عبد الرحمن بن عوف و سعيد بن جبير ، مولاى بنى اسد است و سعيد بن مسيّب مخزومى مرا به بعضى از آن حديث از امّ سليم خبر داد ، گفت : نزد على بن الحسين عليهما السّلام آمدم ، آن جناب در منزل خود ايستاده بود ، شب و روز ، هزار ركعت نماز مىكرد . اندكى نشستم ، خواستم مراجعت نمايم و اراده نمودم كه برخيزم . چون اين قصد را كردم به انگشترى كه در انگشت آن جناب بود متوجّه من شدند و بر آن ، نگين حبشى بود . ديدم در آن مكتوب بود : مكانك يا امّ سليم ! انبئك بما جئتنى له ؛ اى امّ سليم ! به جاى خود نشين كه تو را خبر خواهم داد به آنچه براى آن آمدى .
گفت : در نماز خود تعجيل كرد . چون سلام داد ، فرمود : اى امّ سليم ! سنگريزهاى براى من بياور . بدون آنكه از مقصدى كه براى آن آمده بودم از آن جناب سؤال كنم ، سنگريزهاى از زمين گرفتم ، به او دادم . آن را گرفت ، ميان دو كف خود گذاشت و مانند آرد نرم شده كرد ، آنگاه آن را خمير و ياقوت سرخى كرد ، سپس آن را مهر كرد و نقش ،
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 334
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٣٤