تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
پس به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نظر كردم كه دست راستش را به سوى سقف و دست چپش را به سوى زمين زده است ، حال آن‌كه خود را از طرف دو قدم مبارك ، بلند ننموده ، گفت : بيرون آمدم . سلمان را ديدم كه به على عليه السّلام چسبيده و به او نه به غير او از خويشان محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پناه برده ، و نيز اصحاب او ، با كمى سنّ آن جناب . در نفس خود گفتم ؛ اين سلمان صاحب كتب اوّلين و پيش از من صاحب اوصيا است و نزد او چيزى از علم است ، چيزى كه به من نرسيده ، شايد آن جناب ، صاحب من باشد . پس نزد على عليه السّلام آمدم و گفتم : تو وصىّ محمدى ؟ فرمود : آرى ، چه مىخواهى ؟ گفتم : علامت اين چيست ؟ فرمود : سنگريزه‌اى برايم بياور ! از زمين سنگريزه برايش برداشتم ، آن را ميان دو كف خود گذاشت ، آن را با دست خود ؛ مانند آرد نرم كرد ، آن‌گاه آن را خمير كرد ، ياقوت سرخى گرداند و مهر كرد كه نقش در آن براى ناظرين ظاهر بود . سپس به طرف خانهء خود رفت . عقبش رفتم تا از آن‌چه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كرد از او سؤال كنم . متوجّه من شد و همان كارى كرد كه آن حضرت كرده بود . گفتم : اى ابو الحسن ! وصىّ تو كيست ؟ فرمود : كسى كه مانند اين بكند . امّ سليم گفت : بعد از آن حسن بن على عليهما السّلام را ملاقات كردم . گفتم : تو وصىّ پدرت هستى و من از صغر سنّ او تعجّب داشتم و سؤال من از او در حالى بود كه صفت دوازده امام ، پدر ايشان را ، سيد ايشان و افضل ايشان را مىشناختم و اين را در كتب پيشينيان يافته بودم . فرمود : آرى ، من وصىّ پدر خويشم . گفتم : علامت اين چيست ؟ فرمود : سنگريزه‌اى براى من بياور . گفت : از زمين سنگريزه‌اى براى او برداشتم ، آن را ميان دو كف خود گذاشت و