تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
مانند آرد نرم كرد ، آن‌گاه آن را خمير كرد ، سپس ياقوت سرخ گرداند و آن را مهر كرد ، پس نقش در آن ظاهر شد و آن را به من داد . به آن جناب گفتم : وصىّ تو كيست ؟ فرمود : كسى كه كارى انجام دهد كه من كردم . سپس دست راست خود را كشاند تا از بام‌هاى مدينه گذشت و او ايستاده بود . آن‌گاه دست چپ خود را به زير برد و به زمين زد ، بىآن‌كه منحنى شود يا بالا رود . در نفس خود گفتم ؛ چه كسى را خواهى ديد وصىّ او باشد ؟ از نزد او بيرون رفتم ، حسين عليه السّلام را ملاقات كردم و نعت او را در كتب سالفه به اوصاف او و نه تن ديگر از فرزندانش را به صفات ايشان شناخته بودم ، جز اين‌كه شمايل او را به جهت صغر سن‌ّاش انكار داشتم . نزديك او رفتم ، در محلّى از ساحت مسجد بود . به آن جناب گفتم : تو كيستى ؟ فرمود : اى امّ سليم من مقصود تو ، وصىّ اوصيا ، پدر نه امام هدايت‌كننده و وصىّ برادرم ، حسن هستم و حسن وصىّ پدرم ، على و على ، وصىّ جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است . از سخن آن جناب تعجّب كردم و گفتم : علامت اين چيست ؟ فرمود : سنگريزه‌اى برايم بياور . از زمين سنگريزه‌اى برايش برداشتم . امّ سليم گفت : به سوى او نظر مىكردم كه آن را در كف خود گذاشت و مانند آرد نرم كرد ، آن‌گاه آن را خمير و ياقوت سرخى كرد ، سپس به خاتم خود مهر كرد و نقش ، در آن ثابت شد . آن را به من داد و فرمود : اى امّ سليم ! در آن نظر كن ! آيا چيزى در آن مىبينى ؟ امّ سليم گفت : در آن نظر كردم ؛ رسول اللّه ، على ، حسن ، حسين و نه امام را ديدم كه از فرزندان حسين - صلوات اللّه عليهم - اوصيايند و نام‌هايشان جز جعفر و موسى عليهما السّلام با هم موافق بود و در انجيل چنين خوانده بودم . پس تعجّب كردم و در نفس خود گفتم ؛ خداى تعالى دليل‌هايى به من عطا فرمود كه آن‌ها را به كسانى عطا كرد كه پيش از من بودند .