گفت : بلى ، اى عمّه !
گفتم : دل و جان خود را جمع دار ! اين است آنچه به تو گفتم .
آنگاه من و نرجس خاتون را سستى فروگرفت . يعنى خواب سبكى به ما دست داد .
آنگاه به دريافتن سيد خود بيدار شدم . جامه از او برداشتم ، آن حضرت را ديدم كه در سجود بود . او را برداشته ، دربر گرفتم ، ديدم پاك و پاكيزه و بىآلايش به وجود آمده .
روايت اوّل : در اين حال در نرجس اضطراب مشاهده نمودم . او را دربر گرفتم و نام الهى بر او خواندم .
حضرت آواز داد كه سورهء
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
« 1 » را بر او بخوان ! از او پرسيدم چه حال دارى ؟
گفت : آنچه مولايم فرمود ، اثرش ظاهر شد .
سپس شروع كردم به خواندن سورهء
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
بر او ؛ چنانچه به من امر فرمود . آن طفل نيز در شكم نرجس خاتون با من همراهى مىكرد و مىخواند ، مثل آنچه من مىخواندم و بر من سلام كرد . من ترسيدم !
حضرت صدا زد : اى عمّه از قدرت الهى تعجّب مكن ! كه حق تعالى خردان ما را به حكمت ، گويا مىگرداند و ما را در بزرگى ، حجّت خود در زمين مىگرداند .
هنوز سخن حضرت تمام نشده بود كه نرجس از نظرم غايب شد و من او را نديدم .
گويا پردهاى ميان من و او زده شد . فريادكنان به سوى امام حسن عسكرى عليه السّلام دويدم .
حضرت فرمود : اى عمّه برگرد ! او را در جاى خود خواهى يافت . مراجعت نمودم ، درنگى نكردم كه پرده برداشته شد ، نرجس خاتون را ديدم ، آنقدر لمعان نور بر او بود كه چشمم را خيره كرد و صاحب الأمر عليه السّلام را ديدم كه به روى خود ، به سجده افتاده ، به زانو درافتاده ، انگشتان سبّابهء خود را به آسمان بلند كرده و مىگويد : « أشهد أن لا إله الّا اللّه و انّ جدّي محمّدا رسول اللّه و انّ أبي امير المؤمنين » . آنگاه يك يك امامان را شمرد تا به خود برسيد .
هامش
( 1 ) . سوره قدر ، آيه 1 .