گفتم : بلكه تو سيّده و خاتون منى ؛ و اللّه موزهء خود را به تو وانمىگذارم كه درآرى ، بلكه من تو را بر ديدگان خود خدمت مىكنم .
اين كلام را ابو محمد عليه السّلام شنيد و فرمود : اى عمّه ! خداوند تو را جزاى خير دهد ! آنگاه تا غروب آفتاب نزد آن جناب نشستم . پس كنيزك را آواز كردم و گفتم : جامهء مرا بياور كه مراجعت كنم .
[ ادامه حديث ميلاد ] 2 مسكة
ابتداى روايت موسى و نيز اوّل خبر محمد مذكور ، در غيبت شيخ طوسى از اين جاست .
در اوّل چنين است :
حكيمه گفت : امام حسن عسكرى عليه السّلام كسى را به نزد من فرستاد كه اى عمّه ! روزهء خود را نزد ما بگشا كه امشب شب نيمه ماه شعبان است .
و در دوّم : حكيمه گفت : سال دويست و پنجاه و پنج در نيمهء ماه شعبان ابو محمد عليه السّلام كسى را نزد من فرستاد و فرمود : اى عمّه !
و به روايت اوّل : اى عمّه ! امشب را نزد ما بيتوته كن ؛ زيرا اين شب ، شب نيمهء شعبان است . به درستى كه زود است امشب مولودى متولّد شود كه بر خداوند عزّ و جلّ كريم است و حجّت او بر خلق مىباشد . كسى است كه به وسيلهء او زمين را بعد از مردنش زنده مىكند .
گفتم : از چه كسى ، اى آقاى من ؟
فرمود : از نرجس .
و به روايت شيخ : اى عمّه ! امشب افطارت را نزد ما قرار ده ! به درستى كه زود است خداوند عزّ و جلّ تو را به ولىّ و حجّت خود بر خلق مسرور نمايد كه جانشين بعد از من است .