تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
گفتم : اى سيّدهء من ! از ولادت مولاى من و غيبت او خبر ده ! فرمود : آرى ، مرا جاريه‌اى بود كه او را نرجس مىگفتند . برادرزادهء من ، به زيارت من آمد ، و نظر تندى به او كرد . گفتم : اى سيد من ! شايد به او مايل شدى ، پس او را نزد تو بفرستم . فرمود : نه اى عمّه ! و لكن از او تعجّب كردم . گفتم : چه چيز از او تو را به شگفت آورد ؟ فرمود : زود است كه خداوند از او فرزندى بيرون آورد كه نزد خداوند عزّ و جلّ ارجمند است ، كسى است كه خداوند به وسيلهء او زمين را پر از عدل و داد نمايد ، چنان چه از جور و ظلم پر شده باشد . گفتم : او را به سوى تو بفرستم ؟ فرمود : در اين امر از پدرم رخصت گير . جامهء خود را پوشيدم و به منزل ابى الحسن عليه السّلام رفتم . سلام كردم و نشستم . ابتداء فرمود : اى حكيمه ! نرجس را براى پسرم ابى محمد بفرست . گفتم : اى سيد من ! براى همين نزد تو آمدم . سپس فرمود : اى مباركه ! به درستى كه خداى تعالى خواسته تو را در اجر شريك گرداند و براى تو سهمى از خير قرار دهد . حكيمه گفت : درنگ نكردم ، به منزل خود برگشتم ، او را براى ابى محمد عليه السّلام آرايش نمودم و ميان ايشان در منزل خود جمع نمودم . چند روز در منزل من اقامت فرمود ، آن گاه به منزل والد خود تشريف برد و او را با آن جناب فرستادم . حكيمه گفت : حضرت ابى الحسن عليه السّلام وفات كرد و ابو محمد عليه السّلام در جاى پدر بزرگوار خود نشست و به زيارت او مىرفتم ، چنان‌چه به زيارت والدش مىرفتم . روزى نزد آن جناب رفتم . پس نرجس نزد من آمد كه موزه‌ام را از پايم درآورد . گفتم : اى خاتون من ! تو موزهء خود را به من ده ! گفت : بلكه تو سيّده و خاتون منى ؛ تو موزهء خود را به من ده !