سرازير بود و ريشههاى آنها به سمت بالا بود و چهار نهر ديدم از خمر و شير و عسل و آب و اين نهرها جارى بود و لب آب با زمين مساوى بود به نحوى كه اگر مورى مىخواست از آنها بياشامد ، هرآينه مىخورد . و زنانى را ديدم خوش سيما و شمايل و قومى را ديدم كه از آن ميوهها مىخوردند و از آن نهرها مىآشاميدند و مرا قدرتى بر آن نبود . هرگاه قصد مىكردم كه از آن ميوهها بگيرم ، به سمت بالا مىرفت و هر زمان كه عزم مىكردم از آن نهرها بنوشم ، به زير فرو مىرفت .
به آن جماعت گفتم : چه شده ، شما مىخوريد و مىنوشيد و من نمىتوانم ؟ پس گفتند : تو هنوز به نزد ما نيامدى .
در اين حال بودم كه ناگاه فوج عظيمى را ديدم . پس گفتند : « خاتون ما فاطمهء زهرا عليها السّلام است كه مىآيد . »
نظر كردم . ديدم فوجها از ملايكه را كه در بهترين هيأتها بودند و از هوا به زمين فرود مىآمدند و ايشان به آن معظّمه احاطه كرده بودند .
چون آن حضرت نزديك رسيد ، ديدم آن سوارى كه ما را از عطش نجات داد ، به اينكه حنظل به ما خورانيد ، رو به روى فاطمه عليها السّلام ايستاده ، چون او را ديدم ، شناختم او را و به خاطرم آمد آن حكايت و شنيدم كه آن قوم مىگفتند : « اين ، محمّد بن الحسن قائم منتظر است . - صلوات اللّه عليهما - »
پس مردم برخاستند و سلام كردند بر فاطمه عليها السّلام . پس من برخاستم و گفتم : « السّلام عليك يا بنت رسول اللّه ! »
پس فرمود : « و عليك السّلام اى محمود ! تو همان كسى كه خلاص كرد اين فرزند من تو را از عطش ؟ »
گفتم : آرى ، اى سيّدهء من !
پس فرمود : « اگر داخل شدى با شيعيان ، رستگار شدى . »
گفتم : من داخل شدم در دين تو و دين شيعيان تو و اقرار دارم به امامت گذشتگان از فرزندان تو و آنها كه باقىاند .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 512
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٥١٢