پس فرمود : « بشارت باد تو را كه فايز شدى . »
محمود گفت : پس من بيدار شدم در حالتى كه گريه مىكردم و بىخود بودم ، به جهت آنچه ديده بودم .
پس رفقاى من به جهت گريهء من به قلق افتادند و گمان كردند كه اين گريهء من به جهت آن چيزى است كه براى ايشان حكايت كردم . پس گفتند : دل خوش دار ! قسم به خداوند كه هرآينه انتقام خواهيم كشيد از رافضيان .
پس ساكت شدم تا آنكه آنها ساكت شدند و صداى مؤذّن را شنيدم كه آواز به اذان بلند كرده بود . پس برخاستم و به جانب غربى بغداد رفتم و داخل شدم بر آن جماعت زوّار . پس سلام كردم بر ايشان . گفتند : لا اهلا و لا سهلا ، بيرون برو از نزد ما . خداوند بركت ندهد در كار تو .
گفتم : من برگشتم با شما و داخل شدم بر شما كه بياموزيد به من احكام دين مرا .
پس از سخن من مبهوت شدند و بعضى از ايشان گفت : دروغ مىگويد .
و بعضى ديگر گفتند : احتمال مىرود راست بگويد . پس پرسيدند از من سبب اين امر را .
پس حكايت كردم براى ايشان آنچه را كه ديده بودم .
گفتند : اگر تو راست مىگويى ، ما حال مىرويم به سوى مشهد امام موسى بن جعفر عليهما السّلام پس با ما بيا تا در آنجا تو را شيعه كنيم .
گفتم : سمعا و طاعة و مشغول شدم به بوسيدن دست و پاى ايشان و برداشتم خورجينهاى ايشان را و دعا مىكردم براى ايشان تا رسيديم به حضرت شريفه .
پس خدّام آنجا ما را استقبال كردند و در ميان ايشان بود مردى علوى كه از همه بزرگتر بود . پس سلام كردند بر زوّار و زوّار به ايشان گفتند : در روضهء مقدّسه را براى ما باز كنيد تا سيّد و مولاى خود را زيارت كنيم .
گفتند : حبا و كرامة و لكن با شما كسى است كه اراده دارد و مىخواهد شيعه شود و من او را در خواب ديدم كه پيش روى سيّدهء من فاطمه عليها السّلام ايستاده و آن مكرّمه به من فرمود :
« فردا در نزد تو خواهد آمد مردى كه اراده دارد شيعه شود . پس در را براى او باز كن پيش از
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 513
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٥١٣