تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 509

مساهمون:

ص٥٠٩
من و به حنك بالايى ملصق و زبانم داخل شد در ميان دهانم و آنچه در من بود از رنج و آزار همه بر طرف شد و به حالت اوّلى خود برگشتم . پس فرمود : « برخيز ! يك دانه حنظل از اين حنظل‌ها براى من بيار ! » در آن وادى حنظل بسيارى بود . حنظل بزرگى برايش آوردم . آن را دو نيمه نمود و آن را به من داد و فرمود : « آن را بخور ! » پس آن را از آن جناب گرفتم و جرأت نداشتم بر مخالفت كردن او و در نزد من چنين بود كه مرا امر فرموده به خوردن صبر ، چون معهود بود به نزد من ، تلخى حنظل . چون از آن چشيدم ، ديدم كه شيرين‌تر است از عسل و سردتر از يخ و خوشبوتر است از مشك ! پس سير و سيراب شدم . آن‌گاه به من فرمود : « رفيق خود را بگو ، بيايد . » پس او را خواندم . او به زبان شكستهء ضعيفى گفت : توانايى بر حركت ندارم . پس به او فرمود : « برخيز ! باكى بر تو نيست . » پس او نيز به سينه ، رو به آن جناب كرد و به خدمتش رسيد . با او نيز همان گونه كرد كه با من كرده بود . آن‌گاه از جاى خود برخاست كه سوار شود . به او گفتيم : تو را به خداوند قسم مىدهيم اى آقاى ما ، كه نعمت خود را بر ما تمام كن و ما را به اهل ما برسان . فرمود : « عجله نكنيد ! » و با نيزهء خود دور ما خطّى كشيد و با رفيقش رفت . پس من به رفيقم گفتم : برخيز ! تا بايستيم مقابل كوه و راه را پيدا كنيم . پس برخاستيم و به راه افتاديم . ناگاه ديديم ديوارى در مقابل ماست . به سمت ديگر سير كرديم ، ديوار ديگر ديديم و همچنين در هر چهار جانب ما . پس نشستيم و بر حال خود گريستيم . پس به رفيقم گفتم : از اين حنظل بيار تا بخوريم . پس ، حنظلى آورد . ديديم از همه چيز تلخ‌تر و قبيح‌تر است . آن را به دور انداختيم و اندكى درنگ كرديم . كه ناگاه وحوش بسيارى به ما احاطه كردند كه شمار آن را جز