خداوند كسى نمىدانست و هرگاه قصد مىكردند كه به ما نزديك شوند ، آن ديوار آنها را مانع مىشد و چون مىرفتند ، ديوار بر طرف مىشد و چون عود مىكردند ، ديوار ظاهر مىشد .
ما آسوده و مطمئن ، آن شب را به سرآورديم تا آنكه صبح شد و آفتاب طلوع كرد و هوا گرم شد و تشنگى بر ما غلبه كرد . پس به جزع افتاديم . ناگاه آن دو سوار پيدا شدند و كردند آنچه روز گذشته كرده بودند .
چون خواستند از ما مفارقت كنند ، گفتيم به آن سوار كه تو را به خداوند قسم مىدهيم كه ما را برسان به اهل ما .
فرمود : « بشارت باد شما را كه به زودى مىآيد نزد شما كسى كه شما را مىرساند به اهل شما . »
پس از نظر ما غايب شدند . چون آخر روز شد ، ديديم مردى را از اهل فراسا كه با او سه الاغ بود و مىآمد براى بردن هيزم . چون ما را ديد ، ترسيد و فرار كرد و خرهاى خود را گذاشت . پس او را آواز كرديم به اسم خودش و نام خود را براى او برديم .
پس برگشت و گفت : واى بر شما ! به درستى كه اهل شما عزاى شما را برپا كردند .
برخيزيد كه مرا حاجتى نيست در هيزم .
پس برخاستيم و بر آن خرها سوار شديم . چون نزديك قريه رسيديم ، پيش از ما داخل بلد شد و اهل ما را خبر كرد و ايشان به غايت خرسند و مشعوف شدند و او را اكرام كردند و بر او خلعت پوشانيدند .
چون داخل شديم بر اهل خانهء خود ، از حال ما پرسيدند ، حكايت كرديم براى ايشان ، آنچه را كه ديده بوديم .
پس ما را تكذيب كردند و گفتند : آن خيالاتى بوده كه از جهت عطش براى شما پيدا شده .
آنگاه روزگار اين قصّه را از ياد من برد ، چنان كه گويا چيزى نبود و در خاطرم چيزى از آن نماند تا آنكه به سنّ بيست سالگى رسيدم و زن گرفتم و در سلك مكاريان درآمدم و
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 510
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٥١٠