از دور چشمشان مانند چراغ مىنمود . وحشت كردم و چون زياده بر مردن چيزى نبود و رنج بسيار كشيده بودم ، رضا به قضا داده و خوابيدم .
وقتى بيدار شدم كه هوا به واسطهء طلوع ماه ، روشن و صداها خاموش شده بود و من در نهايت ضعف و بىحالى بودم . در اين حال ، سوارى نمايان شد . با خود گفتم : اين سوار ، مرا خواهد كشت . زيرا كه در صدد دستبردى خواهد بود و من چيزى ندارم . پس خشم خواهد كرد ، لامحاله زخمى خواهد زد .
پس از رسيدن ، سلام كرد . جواب گفتم و مطمئن شدم .
فرمود : « چه مىكنى ؟ »
با حالت ضعف ، اشاره به حالت خود كردم .
فرمود : « در جنب تو ، سه عدد خربزه است ، چرا نمىخورى ؟ »
من چون فحص كرده بودم و مأيوس از هندوانه به صورت حنظل ، چه رسد به خربزه ، گفتم : « مرا سخريّه مكن ! مرا به حال خود واگذار ! »
فرمود : « به عقب نگاه كن ! »
نظر كردم . بوتهاى ديدم كه سه عدد خربزهء بزرگ داشت .
فرمود : « به يكى از آنها سدّ جوع خود كن و نصف يكى را صبح بخور و نصف ديگر را با خربزهء صحيح ديگر همراه خود ببر و از اين راه به خطّ مستقيم روانه شو .
فردا قريب به ظهر ، نصف خربزه را بخور و خربزهء ديگر را البته صرف مكن كه به كارت خواهد آمد . نزديك به غروب به سياه خيمهاى خواهى رسيد . آنها تو را به قافله خواهند رساند . »
پس از نظر من غايب شد . من برخاستم يكى از آن خربزهها را شكستم ، بسيار لطيف و شيرين بود كه شايد به آن خوبى نديده بودم . آن را خوردم و برخاستم و دو خربزهء ديگر را برداشته ، روانه شدم و طىّ مسافت مىكردم تا ساعتى از روز برآمد . خربزهء ديگر را شكسته و نصف آن را خوردم و نصف ديگر را هنگام ظهر كه هوا به شدّت گرم بود ، خوردم و با خربزهء ديگر روانه شدم .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 503
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٥٠٣