قريب به غروب آفتاب ، از دور خيمهاى ديدم . چون اهل خيمه مرا از دور ديدند ، به سوى من دويدند و مرا به سختى و عنف گرفته ، به سوى خيمه بردند . گويا توهّم كرده بودند كه من جاسوسم و چون غير عربى نمىدانستم و آنها جز پارسى ، زبانى نمىدانستند ، هرچه فرياد مىكردم كسى گوش به حرف من نمىداد تا به نزديك بزرگ خيمه رفتم .
او با خشم تمام گفت : « از كجا مىآيى ؟ راست بگو ! و گرنه تو را مىكشم . »
من به هزار حيله فى الجمله كيفيّت حال خود را و بيرون آمدن روز گذشته از مشهد مقدّس و گم كردن راه را ذكر كردم .
گفت : اى سيّد كاذب ! اين جاها كه تو مىگويى ، متنفّسى عبور نمىكند ، مگر آنكه تلف خواهد شد و جانوران او را خواهد دريد و علاوه ، آن قدر مسافت كه تو مىگويى ، مقدور كسى نيست كه در اين زمان طى كند . زيرا كه به طريق متعارف از اينجا تا مشهد سه منزل است و از اين راه كه تو مىگويى منزلها خواهد بود . راست بگو و گرنه تو را با اين شمشير مىكشم و شمشير خود را كشيد بر روى من .
در اين حال خربزه از زير عباى من نمايان شد . گفت : اين چيست ؟
تفصيل را گفتم . تمام حاضرين گفتند : « در صحرا ابدا خربزه نيست ، خصوص اين قسم كه ما تاكنون نديدهايم . »
پس بعضى به بعضى ديگر رجوع كردند و به زبان خود گفتگوى زيادى كردند و گويا مطمئن شدند كه اين خرق عادت است . سپس آمدند و دست مرا بوسيدند و در صدر مجلس جاى دادند و مرا معزّز و محترم داشتند . جامههاى مرا براى تبرّك بردند و جامههاى پاكيزه برايم آوردند .
دو شب و دو روز مهماندارى كردند ، در نهايت خوبى . روز سوم ، ده تومان به من دادند و سه نفر با من فرستادند و مرا به قافله رساندند .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 504
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٥٠٤