تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢

حكايت هشتم [ نجات سيد محمد جبل عاملى مذكور ]

و نيز صالح صفى مبرور ، سيّد متّقى مذكور نقل كرد كه چون به مشهد مقدّس رضوى مشرّف شدم با فراوانى نعمت ، آنجا بر من بسيار تنگ مىگذشت . صبح آن روز كه بنا بود زوّار از آنجا بيرون روند ، چون يك قرص نان كه بتوانم به آن ، خود را به ايشان برسانم ، نداشتم ، موافقت نكردم . زوّار رفتند . ظهر شد . به حرم مطهّر ، مشرّف شدم . پس از اداى فريضه ديدم اگر خود را به زوّار نرسانم ، قافله‌اى ديگر نيست و اگر به اين حال بمانم ، چون زمستان مىشود ، تلف مىشوم . برخاستم نزديك ضريح رفتم و شكايت كردم و با خاطر افسرده بيرون رفتم و با خود گفتم : به همين حال گرسنه بيرون مىروم ، اگر هلاك شدم مستريح مىشوم و الّا خود را به قافله مىرسانم . از در دروازه بيرون آمدم ، از راه پويا شدم ، طرفى را به من نشان دادند . من نيز تا غروب راه رفتم ، به جايى نرسيدم ؛ فهميدم راه را گم كرده‌ام . به بيابان بىپايانى رسيدم كه سواى حنظل چيزى در آن نبود . از شدّت گرسنگى و تشنگى قريب پانصد حنظل شكستم ، شايد يكى از آنها هندوانه باشد ، نبود . تا هوا روشن بود در اطراف آن صحرا مىگرديدم كه شايد آبى يا علفى پيدا كنم تا آن‌كه بالمرّه مأيوس شدم . تن به مرگ دادم و گريه مىكردم . ناگاه مكان مرتفعى به نظرم آمد . به آنجا رفتم . چشمهء آبى يافتم . تعجّب كردم كه در بلندى ، چشمهء آب چگونه است ؟ ! شكر خداوند به جا آورده و با خود گفتم : آب بياشامم و وضو گرفته ، نماز بكنم . چنان چه مردم ، نماز كرده باشم . بعد از نماز عشا هوا تاريك شد و تمام صحرا پر شد از جانوران و درّندگان و از اطراف صداهاى غريب از آنها مىشنيدم . بسيارى از آنها را مىشناختم چون شير و گرگ و بعضى