قتال اهل بصره از مدينه بيرون آمد ، وارد ربذه شد و آخر حاج در آنجا ملحق شد و جمع شدند كه كلام آن جناب را بشنوند تا آنكه مىفرمايد : ابن عباس داخل شد در خيمهاى كه آن جناب بود و عرض كرد : « آيا رخصت مىدهى كه من سخن بگويم ؛ اگر نيك باشد ، از جانب جناب تو باشد و گرنه از طرف من ؟ »
فرمود : « نه ، خود سخن مىگويم . »
ابن عباس مىگويد : « آنگاه دست مبارك را بر سينهء من گذاشت ، و كان شثن الكفّين فالمنى ، كفهاى مبارك چون زبر و غليظ بود ، مرا به درد آورد . » و جز با ثاء بودن نسخه وجهى ندارد چه نرمى دست ، علّت نشود براى الم .
در كمال الدين « 1 » مروى است از يعقوب بن منقوش كه گفت : داخل شدم بر ابى محمّد ، حسن بن على عليهما السّلام و آن جناب نشسته بود بر سكّوى در خانه و در طرف راستش اطاقى بود كه پرده بر آن آويخته بود .
پس گفتم : « اى سيّد من ! كيست صاحب اين امر ؟ »
فرمود : « پرده را بلند كن . »
پس بالا كردم . پس بيرون آمد به سوى ما پسرى پنجساله . آنگاه شمايل آن جناب را ذكر كرد كه از جملهء آنهاست « شثن الكفّين » و در نسخ با ثاء مضبوط است و مجلسى در بحار به غلظت تفسير نموده .
هامش
( 1 ) . كمال الدين و تمام النعمه ، ص 407 و 437 .