حكايت نهم [ شفاى عطوهء زيدى به دست آن سرور ]
عالم فاضل المعى على بن عيسى اربلى ، صاحب كشف الغمه « 1 » مىگويد : حكايت كرد از براى من ، سيّد باقى بن عطوه علوى حسنى كه پدرم عطوه ، زيدى بود . او را مرضى بود كه اطبّا از علاجش عاجز بودند و او ، از ما پسران ، آزرده بود و منكر بود ميل ما را به مذهب اماميّه . مكرّره مىگفت : « من تصديق شما را نمىكنم و به مذهب شما داخل نمىشوم تا صاحب شما مهدى عليه السّلام نيايد و مرا از اين مرض نجات ندهد . »
اتّفاقا شبى در وقت نماز خفتن ، ما همه يك جا جمع بوديم كه فرياد پدر را شنيديم كه مىگويد : بشتابيد !
چون به تندى به نزدش رفتيم ، گفت : بدويد و صاحب خود را دريابيد كه همين لحظه ، از پيش من بيرون رفت .
ما هرچند دويديم ، كسى را نديديم و برگشته و پرسيديم : چه بود ؟
گفت : شخصى به نزد من آمد و گفت : « يا عطوه ! »
من گفتم : تو كيستى ؟
گفت : « من ، صاحب پسران تو ، آمدهام كه تو را شفا دهم . »
و بعد از آن ، دست دراز كرده و بر موضع الم من دست ماليد . من چون بر خود نگاه كردم ، اثرى از آن كوفت نديدم و مدّتهاى مديد زنده بود و با قوّت و توانايى ، زندگانى كرد و من از غير پسران او از جمعى كثير ، اين قصّه را پرسيدم و همه به همين طريق بىزياد و كم نقل كردند .
صاحب كتاب بعد از نقل اين حكايت و حكايت اسماعيل هرقلى كه گذشت ، مىگويد :
هامش
( 1 ) . كشف الغمه فى معرفة الائمه ، ج 3 ، ص 300 - 301 .