تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨
مواظبت كند به اين طريق كه قبل از طلوع آفتاب همه روزه ، مقارن بازشدن دروازهء كوچك شهر كه به سمت درياست بيرون رود رو به طرف راست ، قريب به چند ميدان ، دور از قلعه كه احدى او را نبيند . آن‌گاه عريضه را در گل گذاشته ، به يكى از نوّاب حضرت بسپارد و در آب اندازد . چنين كرد تا سى و هشت يا نه روز . فرمود : روزى برمىگشتم از محلّ انداختن رقاع و سر را به زير انداخته و خلقم بسيار تنگ بود كه گويا كسى از عقب به من ملحق شد با لباس عربى و چفيه و عقال و سلام كرد و من با حال افسرده ، جواب مختصرى دادم و توجّه به جانب او نكردم . چون ميل سخن گفتن با كسى را نداشتم ، قدرى در راه با من موافقت كرد و من به همان حالت اول باقى بودم . پس فرمود به لهجهء اهل جبل عامل : « سيّد محمّد ! چه مطلب دارى كه امروز سى و هشت يا نه روز است كه قبل از طلوع آفتاب بيرون مىآيى و تا فلان مكان از دريا مىروى و عريضه در آب مىاندازى ؟ گمان مىكنى امامت از حاجت تو مطّلع نيست ؟ » سيّد محمّد گفت : من تعجّب كردم كه احدى بر شغل من مطّلع نبود ، خصوص اين مقدار از ايّام را و كسى مرا در كنار دريا نمىديد و كسى از اهل جبل عامل در اينجا نيست كه من او را نشناسم ، خصوص با چفيه و عقال كه در جبل عامل مرسوم نيست . پس احتمال نعمت بزرگ و نيل مقصود و تشرّف به حضور غايب مستور ، امام عصر - روحنا له الفداء - را دادم . چون در جبل عامل شنيده بودم كه دست مبارك آن حضرت چنان نرم است كه هيچ دستى چنان نيست ، با خود گفتم : مصافحه مىكنم ، اگر احساس اين مرحله را نمودم ، به لوازم تشرّف به حضور مبارك ، عمل مىنمايم . به همان حالت دو دست خود را پيش بردم ، آن جناب نيز دو دست مبارك را پيش آورد . مصافحه كردم ، نرمى و لطافت زيادى يافتم . يقين كردم به حصول نعمت عظمى و موهبت كبرى . پس روى خود را گردانيدم و خواستم دست مباركش را ببوسم ، كسى را نديدم . مؤلّف گويد : نرمى دست مبارك كه از اين حكايت معلوم مىشود نظر به آنچه گذشت در اول باب سوم كه شمايل آن جناب ، شمايل جدّ بزرگوار اوست و در خلق و خلق