چون به كوفه آمد ، خبر وفات حضرت رسيد . پس به مدينه رفت و از وصىّ حضرت پرسيد . او را به عبد اللّه افطح دلالت كردند ؛ به نزد او رفت ، امتحان كرد . اثرى از امامت در او نديد . پس به نزد ضريح مطهر پيغمبر رفت و گريه كرد و شكايت نمود براى تحيّر خود كه به كجا روم ؟ به نزد يهود يا نصارا يا مجوس يا فقهاى نواصب ؟
پس حضرت كاظم عليه السّلام او را حركت داد و فرمود : « نه به سوى يهودى ، نه نصارا نه اعداى ما . من حجّت خداوندم و از آنچه در آن مكاتيب بود ، ديروز جواب نوشتم .
پس آنها را با درهم شطيطه كه در كيسهء چهارصد درهمى ، لؤلؤيى است و قطعه جامهء او كه در بستهء دو برادر بلخى است ، پس آنها را به نزد آن جناب برد .
حضرت بستهء جامه را طلبيدند و باز كردند و پانزده ذراع كرباس از آنها بيرون آورد و باز فرمودند : « بر آن زن سلام ما را بسيار برسان و به او بگو : جامهء تو را در ميان كفنهاى خود گذاشتم و از كفنهاى خود ، اين را براى تو فرستادم كه از پنبه قريهء ما صرياست كه قريهء فاطمه زهرا عليها السّلام است و از بذر پنبهاى كه خود آن معظّمه زرع كرده بود به جهت كفن اولاد خود و رشتهء خواهرم ، خديجه دختر ابى عبد اللّه عليه السّلام است كه به دست خود كازرى كرده ، آن را در كفن خود بگذار . »
كيسهء مخارج خود را خواست و آن درهم را در آن گذاشت و از آنها چهل درهم برداشت و فرمود : « آن زن را از من سلام برسان و بگو كه تو نوزده شب بعد از دخول اين شخص و اين كفن و دراهم زنده خواهى بود . شانزده درهم را صرف كن و بيست و چهار درهم را صدقه بده و آنچه بر تو لازم مىشود و من بر تو نماز مىكنم . »
و به آن شخص فرمود : « چون مرا ديدى ، كتمان كن . »
تا آنكه آن شخص برگشت و آن جامه و دراهم را به شطيطه داد . مرارهء آن زن از خرّمى نزديك شد كه بشكافد و شيعيان از منزلت او ، بعضى حسد بردند و بعضى حسرت مىخوردند و او در روز نوزدهم فوت شد . پس شيعه ازدحام كردند بر نماز بر او .
آن شخص گفت : پس ديدم حضرت كاظم عليه السّلام را كه بر شترى سوار بود ، پس فرود آمد و مهار آن را گرفت و ايستاد و با آن جماعت بر او نماز كرد و حاضر شد در وقت گذاشتن او
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 969
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٩٦٩