گفت : « در موسم . »
گفتم : چيست كار شما با يكديگر ؟
گفت : « او از موى من مىگيرد و من از موى او . »
آن شخص گفت كه اين حكايت در وقتى بود كه ميان مروان حكم و ميان اهل شام قتال بود .
پس گفتم : چه مىگويى در حقّ مروان حكم ؟
گفت : « چه مىكنى با او ؟ مردى است جبّار ، سركش بر خداى عزّ و جلّ . قاتل و مقتول و شاهد همه در آتش جهنماند . »
گفتم : من حاضر شدم و لكن نيزه نزدم و تيرى نينداختم و شمشيرى به كار نبردم و من استغفار مىكنم خداى را از آن مقام كه ديگر برنگردم به مثل آن هرگز .
گفت : « احسنت ! چنين باش ! »
گفت : من و او نشسته بوديم كه ناگاه دو قرص نان در پيش روى او گذاشته شد كه سفيدتر بود از برف . پس خورديم من و او يك قرص و پارهاى از ديگر و آن باقى ، برداشته شد .
پس نديدم احدى را كه آن را بگذارد و نه كسى كه آن را برداشت .
او را ناقهاى بود كه در وادى اردن مىچريد . پس سر خود را بلند كرد به سوى او . پس او را نخواند كه ناقه آمد و در پيش روى او خوابيد . پس سوار شد بر آن .
گفتم : مىخواهم با تو مصاحبت كنم .
گفت : « تو آن قدرت ندارى كه با من مصاحبت كنى . »
گفتم : من زوجه و عيالى ندارم .
گفت : « تزويج كن و بترس از چهار زن ، بترس از ناشزه و مختلعه و ملاعنه و مبارئه و تزويج كن هر كه را خواهى از زنان . »
گفت ، گفتم به او : من دوست دارم ملاقات تو را .
گفت : « هرگاه مرا ديدى ، پس ديدى مرا » يعنى براى ديدن من ، وقتى و مكانى معين نيست .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 811
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٨١١