تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 811

مساهمون:

ص٨١١
گفت : « در موسم . » گفتم : چيست كار شما با يكديگر ؟ گفت : « او از موى من مىگيرد و من از موى او . » آن شخص گفت كه اين حكايت در وقتى بود كه ميان مروان حكم و ميان اهل شام قتال بود . پس گفتم : چه مىگويى در حقّ مروان حكم ؟ گفت : « چه مىكنى با او ؟ مردى است جبّار ، سركش بر خداى عزّ و جلّ . قاتل و مقتول و شاهد همه در آتش جهنم‌اند . » گفتم : من حاضر شدم و لكن نيزه نزدم و تيرى نينداختم و شمشيرى به كار نبردم و من استغفار مىكنم خداى را از آن مقام كه ديگر برنگردم به مثل آن هرگز . گفت : « احسنت ! چنين باش ! » گفت : من و او نشسته بوديم كه ناگاه دو قرص نان در پيش روى او گذاشته شد كه سفيدتر بود از برف . پس خورديم من و او يك قرص و پاره‌اى از ديگر و آن باقى ، برداشته شد . پس نديدم احدى را كه آن را بگذارد و نه كسى كه آن را برداشت . او را ناقه‌اى بود كه در وادى اردن مىچريد . پس سر خود را بلند كرد به سوى او . پس او را نخواند كه ناقه آمد و در پيش روى او خوابيد . پس سوار شد بر آن . گفتم : مىخواهم با تو مصاحبت كنم . گفت : « تو آن قدرت ندارى كه با من مصاحبت كنى . » گفتم : من زوجه و عيالى ندارم . گفت : « تزويج كن و بترس از چهار زن ، بترس از ناشزه و مختلعه و ملاعنه و مبارئه و تزويج كن هر كه را خواهى از زنان . » گفت ، گفتم به او : من دوست دارم ملاقات تو را . گفت : « هرگاه مرا ديدى ، پس ديدى مرا » يعنى براى ديدن من ، وقتى و مكانى معين نيست .