پس با من تكلّم نكرد .
پس گفتم : اى عبد اللّه ! تو كيستى ؟
گفت : « من الياسم . »
پس در من رعشه افتاد . پس گفتم : بخوان خداى را كه بردارد از من ، آنچه را كه يافتم ، يعنى رعشه را تا بفهمم حديث تو را و از تو درك كنم .
گفت : پس دعا كرد براى من به هشت دعا : « يا برّ يا رحيم يا حنّان يا منّان و يا حىّ و يا قيّوم » و دو دعا به سريانيّه كه آن را نفهميدم . پس خداوند برداشت از من ، آنچه را كه مىيافتم . پس كف خود را گذاشت ميان دو كتف من . پس يافتم سردى با لذّت آن را ميان دو پستان خود .
گفتم به او : وحى مىشود به تو امروز ؟
گفت : « از آن روز كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به رسالت مبعوث شد ، به من وحى نمىشود . »
گفت گفتم به او : چند نفر از پيمبران امروز زندهاند ؟
گفت : چهار ؛ دو در زمين و دو در آسمان . پس در آسمان عيسى و ادريس است و در زمين الياس و خضر . »
گفتم : ابدال چند نفرند ؟
گفت : « شصت نفرند ؛ پنجاه نفر از ايشان نزديك عريش مصرند تا شاطى فرات و دو مرد در مصيصه است و يك مرد در عسقلان و هفت نفر در ساير بلاد و هر وقت كه خداوند ببرد يكى از ايشان را ، مىآورد سبحانه و تعالى ديگرى را . به ايشان دفع مىكند خداوند بلا را از مردم و به سبب ايشان باران بر ايشان باريده مىشود . »
گفتم : پس خضر در كجاست ؟
گفت : « در جزيرههاى دريا . »
گفتم : آيا تو او را ملاقات مىكنى ؟
گفت : « آرى »
گفتم : كجا ؟
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 810
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٨١٠