تعالى جمع كند ميان من و او .
پس درنگ كردم قريب يك سال كه دعا مىكردم به نيتى ؛ پس شبى كه بعد از مغرب در جامع بودم آنگاه داخل شد بر من ، شخصى كه بر او بود عمامهاى مثل عمامهء عجمها و جبّهاى از پشم شتر .
پس دست خود را بر كتف من سود و فرمود به من : « چه حاجت است تو را در اجتماع با من ؟ »
پس گفتم به او كه : تو كيستى ؟
فرمود : « منم مهدى . »
پس دست او را بوسيدم و گفتم : بيا با من به خانه !
پس اجابت كرد و فرمود : « براى من مكانى را خالى كن كه داخل نشود بر من در آنجا ، احدى غير تو . »
پس براى او مكانى را خالى كردم . پس درنگ كرد در نزد من هفت روز و تلقين كرد به من ، ذكر را و امر كرد مرا كه يك روز ، روزه گيرم و يك روز ، افطار كنم و اينكه در هر شب ، پانصد ركعت نماز كنم و اينكه پهلوى خود را براى خواب بر زمين نگذارم ، مگر آن كه بر من غلبه كند . آنگاه طالب شد كه بيرون رود .
و به من فرمود : « اى حسن ! مجتمع نشو با احدى بعد از من و كفايت مىكند تو را آنچه حاصل شد براى تو از جانب من . پس نيست در آنجا ، الّا دون آنچه از من به تو رسيد . پس متحمّل نشو منّت احدى را ، بدون فايده . »
پس گفتم : سمعا و طاعتا .
پس بيرون رفتم كه او را وداع كنم . پس مرا نگاه داشت در نزد عتبهء در و گفت : « از همين جا . »
پس ماندم به همين حالت چندين سال .
آنگاه شعرانى گفته بعد از ذكر حكايت سياحت حسن عراقى كه او گفت : من سؤال نمودم از مهدى عليه السّلام از عمر او .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 792
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٧٩٢