حكايت هشتاد و نهم [ ملاقات جناب سيد محمّد قطيفى و دو نفر ديگر امام عليه السّلام را در مسجد كوفه ]
خبر داد ما را عالم جليل و فاضل نبيل ، صالح عدل رضى كه كمتر ديده شده بود براى او نظير و بديل ، حاجى ملّا محسن اصفهانى مجاور مشهد ابى عبد اللّه عليه السّلام كه در امانت و ديانت و تثبّت و انسانيّت معروف و از اوثق ائمّهء جماعت آن بلد شريف بود ، گفت :
خبر داد مرا سيّد سند و عالم عامل مؤيّد ، سيّد محمّد بن سيّد مال اللّه بن سيّد معصوم قطيفى - رحمهم اللّه - وقتى قصد مسجد كوفه كردم در شبى از شبهاى جمعه در آن زمان كه راه به آنجا مخوف و تردّد به آنجا بسيار كم بود ، مگر با جمعيتى و تهيّه و استعدادى براى دزدان و قطّاع الطريق از اعراب و با من يك نفر از طلّاب بود .
چون داخل مسجد شديم ، كسى را در آنجا نيافتيم ، غير از يك نفر از طلبهء مشتغلين .
پس شروع كرديم در به جا آوردن آداب مسجد ، تا آنكه نزديك شد ، آفتاب غروب كند .
رفتيم و در مسجد را بستيم و در پشت آن ، آن قدر سنگ و كلوخ و آجر ريختيم كه مطمئن شديم كه نمىشود آن را باز كرد ، به حسب عادت از بيرون . آنگاه داخل مسجد شديم و مشغول شديم به نماز و دعا .
چون فارغ شديم ، من و رفيقم نشستيم در دكّة القضاء ، مقابل قبله و آن مرد صالح ، مشغول خواندن دعاى كميل بود در دهليز ، نزديك باب الفيل به صوت حزين و شب صاف و نورانى بود از ماهتاب .
من متوجّه بودم به طرف آسمان كه ناگاه ديدم بوى خوشى در هوا پيچيد و پر نمود فضا را بهتر از بوى مشك و عبير « 1 » و ديدم شعاع نورى را كه در خلال شعاع نور ماه ظاهر شده ،
هامش
( 1 ) . نوعى خوشبو كه از صندل و گلاب و مشك سازند . ر ك : لغتنامهء دهخدا