حكايت هشتاد و هشتم [ سيّد مرتضى نجفى ]
صالح ثقهء عدل مرضى ، سيّد مرتضى نجفى رحمه اللّه كه از صلحاى مجاورين بود و شيخ الفقهاء ، شيخ جعفر نجفى را درك كرده بود و به صلاح و سداد معروف بود ، نزد علما گفت :
در مسجد كوفه بوديم با جماعتى كه در ايشان بود يكى از علماى مبرّزين و مشايخ معروفين و مكرّر از اسم او سؤال كردم ، نگفت . چون محلّ كشف سريرهاى بود كه مناسب او نبود .
گفت : پس چون وقت نماز مغرب شد ، شيخ در محراب حاضر شد براى اداى نماز با جماعت و سايرين در فكر تهيّهء نماز با او . در آن زمان در ميان موضع تنور در وسط مسجد كوفه ، اندك آبى بود از مجراى قناتى مخروبه و راه تنگى داشت كه گنجايش زياده از يك نفر نداشت .
پس رفتم به آنجا كه وضو بگيرم . چون خواستم پايين روم ، شخص جليلى را ديدم بر هيأت اعراب كه در لب آب نشسته ، وضو مىسازد در نهايت طمأنينه و وقار و من تعجيل داشتم به جهت رسيدن به نماز جماعت .
پس اندكى توقّف كردم . ديدم كه او به همان سكون و وقار نشسته و نداى اقامهء صلات بلند شد .
پس به جهت تعجيل به او گفتم : گويا اراده ندارى با شيخ نماز كنى ؟
فرمود : « نه ، زيرا كه او شيخ دخنى « 1 » است . » پس مرادش را ندانستم و صبر كردم تا فارغ شد و بالا آمد و رفت .
پس رفتم وضو ساختم و با شيخ نماز گزاردم . پس از فراغ از نماز و متفرّق شدن مردم ،
هامش
( 1 ) . دخن : ارزن .