از آن درد زرد شد و درد در دلم بود تا آنكه در نفسم گفتم : خداوندا ! من از او سؤال نمىكنم .
دلم را به حال خود واگذار و از اين درد نجاتم ده كه من اعراض كردم از مقصدى كه داشتم .
پس قلبم ساكن شد ، باز برگشتم و تفكّر مىكردم در امر او و عزم كردم دوباره كه از او سؤال كنم و مستفسر شوم .
گفتم : چه ضررى دارد ؟
چون اين قصد را كردم ، دوباره دلم به درد آمد و به همان درد بودم تا از آن عزم منصرف شدم و عهد كردم چيزى از او نپرسم .
پس دلم ساكن شد و مشغول قرائت بودم به زبان و نظر كردن در رخسار و جمال و هيبت او و تفكّر در امر او تا آنكه شوق مرا واداشت كه عزم كردم مرتبهء سوم كه از حالش جويا شوم . پس دلم به شدت درد گرفت و مرا آزار داد تا صادقانه عازم شدم بر ترك سؤال .
براى خود راهى براى شناختن او معيّن نمودم ، بدون آنكه بپرسم ، به اينكه از او مفارقت نكنم و به هر جا مىرود با او باشم تا منزلش معلوم شود اگر از متعارف مردم است و يا از نظرم غايب شود ، اگر امام عليه السّلام است .
پس نشستن را به همان هيأت طول داد . ميان من و او فاصلهاى نبود ، بلكه گويا جامهء من ملاصق جامهء او بود . پس خواستم وقت را بدانم و صداى ساعات حرم را نمىشنيدم به جهت ازدحام خلق .
شخصى در پيش روى من بود و ساعت داشت . پس گامى برداشتم كه از او بپرسم به جهت كثرت مزاحمت خلق از من دور شد . پس به سرعت به جاى خود برگشتم و گويا يك پا را از جاى خود برنداشته بودم ، پس آن شخص را نيافتم و از حركت خود پشيمان شدم و نفس خود را ملامت كردم . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 53 ، ص 246 - 248 .