حكايت هشتاد و هفتم [ نقل شيخ باقر قزوينى ]
نيز ايّده اللّه تعالى نقل كرد : من ديدم در روايتى كه دلالت داشت بر اينكه اگر خواستى ، بشناسى شب قدر را . پس در هر شب ماه مبارك ، صد مرتبه سورهء مباركهء « حم دخان » را بخوان . تا شب بيست و سوم .
پس مشغول شدم به خواندن آن و در شب بيست و سوم از حفظ مىخواندم . پس بعد از افطار رفتم به حرم امير المؤمنين عليه السّلام . پس مكانى نيافتم كه در آن مستقر شوم . چون در جهت پيش رو ، پشت به قبله در زير چهل چراغ به جهت كثرت ازدحام مردم در آن شب ، جايى نبود . مربّع نشستم و رو به قبر منوّر كرده و مشغول خواندن « حم » شدم .
پس در اين اثنا بودم كه مردى اعرابى را ديدم كه در پهلوى من مربّع نشسته با قامت معتدل و رنگش گندمگون و چشمها و بينى و رخسار نيكويى داشت و به غايت مهابت داشت مانند شيوخ اعراب ، الّا آنكه جوان بود و به خاطر ندارم كه محاسن خفيفى داشت يا نه - و گمانم آنكه داشت - پس در نفس خود مىگفتم : چه شده كه اين بدوى به اينجا آمده و چنين نشسته چون نشستن عجمى ؟ و چه حاجت دارد در حرم و كجاست منزل او در اين شب ؟ آيا او از شيوخ خزاعه است كه كليددار يا غير او ، او را ضيافت كردند و من مطّلع نشدم ؟
آنگاه در نفسم گفتم : شايد او مهدى عليه السّلام باشد . و به صورتش نگاه مىكردم و او از طرف راست و چپ ملتفت زوّار بود ، نه به سرعتى كه منافى وقار باشد .
پس در نفس خود گفتم كه از او سؤال مىكنم كه منزل او كجاست ؟ يا از خودش كه كيست ؟
چون اين اراده را كردم قلبم منقبض شد به شدّتى كه مرا رنجانيد و گمان كردم كه رويم