تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 678

مساهمون:

ص٦٧٨
پريشانى مىكردم و عرض كردم : چيزى به از آن نيست كه روى سيّد و مولاى مرا به من بنمايى و غير از آن چيزى نمىخواهم . ناگاه خود را بر سر پا ايستاده ديدم و در دستم سجّادهء سفيدى بود و دست ديگرم در دست جوان جليل القدرى كه آثار هيبت و جلال از او ظاهر بود و لباس نفيسى مايل به سياهى در برداشت كه من ظاهر بين ، اول به خيال افتادم كه يكى از سلاطين است ، لكن عمّامه‌اى در سر مبارك داشت و نزديك او شخص ديگرى بود كه جامه‌اى سفيد در بر داشت . با اين حال راه افتاديم به سمت دكّهء نزديك محراب . چون به آنجا رسيديم ، آن شخص جليل كه دست من در دست او بود ؛ فرمود : « يا طاهر افرش السّجادة ؛ اى طاهر سجّاده را فرش كن ! » پس آن را پهن نمودم و ديدم سفيد است و مىدرخشد و جنس او را نشناختم و بر او چيزى نوشته بود به خطّ جلى و من آن را رو به قبله فرش كردم با ملاحظهء انحرافى كه در مسجد است . پس فرمود : « چگونه پهن كردى آن را ؟ » و من از هيبت آن جناب ، بىخود شده بودم و از دهشت و بىشعورى گفتم : فرشتها به طول و العرض . فرمود : « اين عبارت را از كجا گرفتى ؟ » گفتم : اين كلام از زيارتى است كه زيارت مىكنند به آن قائم - عجل اللّه فرجه - را . پس در روى من تبسّم كرد و فرمود : « براى تو اندكى از فهم است . » پس ايستاد بر آن سجاده و تكبير نماز گفت و پيوسته نور و بهاى او زياد مىشد و تتق مىزد به نحوى كه ممكن نبود نظر به روى مبارك آن جناب . و آن شخص ديگر ، در پشت سر او ايستاد و به قدر چهار شبر متأخّر بود . پس هر دو نماز كردند و من در روبروى ايشان ايستاده بودم . پس در دلم از امر او ، چيزى افتاد و فهميدم ، از آن اشخاص كه من گمان كردم نيست . چون از نماز فارغ شدند آن شخص ديگر را نديدم و آن جناب را ديدم بر بالاى كرسى