ديدم كه حجر مىلرزد و مضطرب مىشود و هر حيله كه مىكنند ، قرار نمىگيرد تا آن كه جوانى گندمگون ، خوشروى آمده و حجر را به تنهايى برداشت و بر جاى گذاشت و حجر هيچ نلرزيد و او حجر را بر جاى خود محكم ساخت و از ميان خلق بيرون آمد و من از جاى خود جسته و چشم بر او دوختم .
سر در عقبش نهادم و از كثرت ازدحام و واهمهء اينكه مبادا از من غايب شود و به سبب دور كردن مردم از خود و برنداشتن چشم از او نزديك شد كه عقلم زايل شود تا آنكه اندكى هجوم خلق كم شد .
ديدم كه ايستاد و به من ملتفت شده ، فرمود : « رقعه را بده . »
چون رقعه را دادم ، بىآنكه نگاه كند ، گفت : « در اين مرض بر تو خوفى نيست و آن امر ناگزير كه از آن چاره نيست در سال سيصد و شصت و هفت بر تو واقع خواهد شد .
مرا از دهشت و هيبت او ، زبان از كار رفته ، طاقت حرف زدن نداشتم تا از نظرم غايب شد .
خبر به ابى القاسم رسانيدم و ابى القاسم تا آن سال زنده بود و در آن سال وصيّت نموده ، كفن و قبر خود را مهيّا كرده و منتظر بود تا بيمار شد . يارانى كه به عيادتش آمدند ، گفتند :
اميد شفاى تو داريم . مرض تو آن قدرها نيست .
گفت : نه ، چنين است . وعدهاى كه به من دادند ، رسيده است و مرا بعد از اين ، اميدى به حيات نيست و در آن مرض به رحمت حق و اصل شد .
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 675
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٦٧٥