حكايت پنجاه و ششم [ شيخ طاهر نجفى ]
نيز نقل كرد كه از بعضى علماى نجف اشرف كه به آنجا مىآمدند و من خدمت مىكردم و گاهى از ايشان چيزى مىآموختم ، وقتى وردى به من تعليم فرمود و من به قدر دوازده سال شب جمعه ، در يكى از حجرات مسجد نشسته ، آن ورد را مىخواندم و متوسّل به حضرت رسول و آل طاهرين - صلوات اللّه عليهم - بودم به ترتيب تا نوبت رسيد به امام عصر عليه السّلام .
شبى به عادت ، مشغول ورد خود بودم كه ناگاه شخصى داخل شد بر من و فرمود : « چه خبر است ولول ولول بر لب ؟ هر دعايى را حجابى است . بگذار تا حجاب برخاسته شود و همه با هم مستجاب شود . »
و بيرون رفت به طرف صحن مسلم و من بيرون آمدم و كسى را نديدم .