كامل نداشت ، تدريس كامل استدلالى را به فضلاى تلامذهء خود واگذار كرده ، و خود به جهت محض مذاكرهء سطح ، كتاب شرح لمعه را درس مىفرمود و من هنوز قوّهء استدلاليات نداشتم ، به درس سطح آقا حاضر مىشدم .
اتفاقا مرا روزى احتلام اتفاق افتاد و نماز صبح هم قضا شد و وقت درس هم رسيد . با خود گفتم كه نماز از دست رفت و اگر به حمام بروم درس هم مىرود و وقت غسل هم كه وسيع است ، بهتر آنكه درس را بروم ، بعد از آن غسل مىكنم . لهذا حاضر مجلس آقا شدم و هنوز آقا تشريف نياورده بود . چون نشستم و زمانى گذشت ، تشريف آوردند و باكمال خوشحالى و خوشوقتى نشستند . پس به اطراف مجلس نظر افكنده منقبض و مهموم شدند و لمحهاى [ - لحظهاى ] سر به زير انداخته ، پس فرمودند كه امروز درس نمىگويم .
طلاب چون اين سخن را شنيدند ، برخاسته متفرق گرديدند . من هم ارادهء رفتن كردم .
آقا فرمود : بنشين ، چون نشستم و مجلس خلوت شد ، آقا متوجّه به جانب من گرديد ، فرمود : در آنجا كه نشستهاى در زير فرش قليل پولى هست ، بردار و برو غسل كن ، و ديگر بعد از اين در همچو مجلسى با جنابت حاضر مشو . من از اين سخن تعجّب كردم و چون دست بردم ، قليل پولى به دستم آمد ، برداشتم با خجالت تمام به حمام رفته و غسل كردم و اين كرامت را از آن مرحوم مشاهده نمودم و به چشم خود ديدم » « 1 » .
مؤلف گويد : بهعلاوه مقامات علميه و عمليه ، اين بزرگوار را ورع و تقوى و زهدى بىاندازه و مقدار بود .
از جملهء آنها چيزى است كه نقل كرد آن را ثقهء عالم ، آخوند ملّا محمّد رضا شاهرودى رحمه اللّه در نجف اشرف ، از عالم كامل ، حاج ملّا رضا استرآبادى - كه از جملهء تلامذهء آقاى بهبهانى بوده - كه او گفت : در ايام وقوف به كربلا و درك خدمت مرحوم آقا ، شخص تاجرى به زيارت آمده بود و با خود يك ابره فدك قبا به عنوان هديه از براى آقا آورده بود ، و چون شنيده بود كه آقا چيزى از كسى قبول نمىكند ، در مقام تحقيق اسبابى كه اين هديه مقبول شود برآمده ، او را گفتند : اگر ملّا محمّد رضا استرآبادى را ببينى ، چون مربوط به آقا و مورد محبت او مىباشد ، شايد توسط در اين باب كند و مقبول افتد .
هامش
( 1 ) . قصص العلماء ، ص 201 و 202 در شرح حال آقا محمد باقر بهبهانى .