رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با امير المؤمنين عليه السّلام به خانه مجلسى رحمه اللّه آمد و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله دست راست مجلسى را گرفت و امير المؤمنين عليه السّلام دست چپ او را و فرمودند كه بيا برويم و او را بردند .
آن شخص از خواب بيدار شد و آن واقعه را به رفيق خود نقل كرد . آن رفيق گفت : من همين خواب را ديدم شايد مجلسى امشب وفات كرده [ است ] . چون صبح به خانه مجلسى رفتند ديدند كه آن بزرگوار وفات نموده در همان شب ، از وقوع واقعه تعجب كردند و از كردهء خود نادم شدند » « 1 » .
و نيز نقل كرده : « مردى از اهل بحرين اخلاص و ارادت به آخوند مجلسى رحمه اللّه داشت .
لهذا به زيارت او آمده ، دانست كه وفات كرده مهموم شد . اتفاقا شب در خواب ديد كه در مكانى منبرى بلند نصب شده و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر آن بالا رفت و نشست و امير المؤمنين عليه السّلام هم بر آن بالا رفت و پايينتر نشست . و يك صف از انبيا در برابر او صف بسته ايستادند .
و جمعى ديگر هم پشت آن صف صفوف بسته ايستادند و مجلسى هم در ميان آن صفوف بود . پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : آخوند ملّا محمّد باقر پيش بيا ؛ ديدم كه مجلسى نزديك آمده از صف انبيا گذشت . پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : بنشين ! مجلسى ادب كرده ننشست .
ديگر دفعه فرمود : بنشين ! عرض كرد : فدايت شوم با وجود اينكه انبيا ايستادهاند چگونه من بنشينم ؟ ! پس آن حضرت به انبياء فرمود : بنشينيد تا آنكه آخوند بنشيند . ايشان نشستند و آخوند هم نشست » « 2 » .
مؤلف گويد : كرامات اين بزرگوار محتاج به ذكر و اظهار نيست ، زيرا مقامات و كمالات او از غايت اشتهار كالشمس في رابعة النهار است . و اگر نباشد مگر تأليفات باقيهء آن جناب در هر باب - كه گويند معادل روزى يكهزار بيت از عمر شريف او مىشود - كفايت مىنمايد .
خصوص كتاب بحار الانوار ، كه آن را بيست و چهار مجلد مىگويند . گويند : تاريخ ولادت او مطابق با عدد جامع بحار الانوار است كه سنه هزار و سى و هفت مىشود . و عمر شريف او تقريبا هشتاد و چهار سال بوده ، جزاه اللّه عن الاسلام و اهله خير جزاء ، ان شاء اللّه .
هامش
( 1 ) . قصص العلماء ، ص 207 ، در شرح حال ملا محمّد باقر مجلسى .
( 2 ) . همان ، ص 207 و 208 .